-

به قلم : فاطمه سه شنبه 9 شهریور 1395 09:48  •   

خوشحالم که تابستان به روزهای اخرش رسیده.  باید دل کند از هرچیز. از این فضای مجازی تهوع اور. رستاخیز تمام شد.  خوشحالم که سفر شهریور ماه کنسل شد. سفری که قرار باشه با ماشین دیگری باشه همان به که نباشه. به قول خیام نانی به دو روز خور مکش منت خلق. خون دل خود خوری به از نان کسان. چقدر از دست دادن دیگرات سنگین و عذاب اوره. مراسم های ختم و غیره وقتی که صاحب عزایی. هنوز سرم درد می کنه. داشتیم خودمون رو برای جشن احمد اماده می کردیم که همه شوکه شدیم. یکشنبه بعد از چهار سال رفته بودم دهات. چقدر تغییر کرده بود. اب قنات خیلی کم شده بود. قلعه کلی خراب شده بود. کوچه باغ چقدر خشک و بی صفا بود. کجا بود صدای پرنده هاش. جوی پر ابش. تنها جیزی که تغییر نکرده بود بو بود. بوی جلبک های توی جوی و کلی دوست داشتم. طوران همیشه حس خوبی بهم داده. حتی حالا که خشک و بی محصول هست. وقتی جایی قدم می زنی که اجدادت قدم زدن و نفس کشیدن. حالا هربار که برم دهات عمهدخورشید رو می بینم که نشسته زیر درخت کنار مسجد. که جیبش مثل همیشه پر از بادوم و نبات و نخودچی و پسته ست. دست می کنه تو جیبش و یه مشتش رو میده. بگیر عمه دهنت بجنبه


آخرین ویرایش: سه شنبه 9 شهریور 1395 14:53

-

به قلم : فاطمه دوشنبه 8 شهریور 1395 01:10  •   

امروز عمه خورشید دفن شد. عمه نود و یک سال زندگی کرد در سلامت کامل. رو پای خودش. ده روز از بد شدن حالش تا مرگش فاصله بود. چقدر خوبه فارغ از اندیشه های مذهبی زیستن. امروز فکر نمیکردم که شاید روح عمه اطراف مزار باشه چون به روح اعتقاد ندارم. فکر نمی کردم که حالا قبر عمه رو اذیت می کنه. یا نکیر و منکر و اینجور خزعبلات. می دونستم که جسم عمه دیگه توانایی حیات نداشته و حالا کم کم داره تجزیه میشه.چیزی که در انتظار همه هست. فکر نمی کنم که عمه محتاج دعا و فاتحه ی من هست. چون عمه دیگه تمام شده و خوب تمام شده. نیچه می گفت به هنگام بمیر. این راز جاودانگی هست. و عمه به هنگام رفت.

 بی تابی های امروز بابا. بابا جونم ته تغاری ننجون فاطمه ست. مثل همه ی ته تغاری ها هم مامانی. چه غم انگیز به مامانش می گفت امشب مهمون داری. ابجی اومده پیشت. بی تابی های بابا برام زجر اور و استرس زا بود. نگران بوذم مبادا پدرم اذیت شه.


چهارم ابتدایی بودم که طیبه همون نوه ی عمه خورشید که خونشون دهات بود رو دیده بودم و بعدش ازدواج کرده بود و ندیده بودمش تا امروز. قدش از من ده سانتی کوتاهتر بود. دست هاش داد می زد که دختر روستاست. بغلش کردم با لبخند حواسم نبود که صاحب عزاییم. از دیدنش ذوق زده بودم. فرنیا رو بهش نشون دادم. دوست داشتم می تونستم باهاش کلی حرف بزنم و تجدید خاطره کنم

 و روزی هم ما نیستیم و زندگی در جریان هست.


آخرین ویرایش: دوشنبه 8 شهریور 1395 08:23

-

به قلم : فاطمه شنبه 6 شهریور 1395 21:23  •   

عمه خورشیدم رفت. دیروز باهاش صحبت کردم. صداش ناله بود. چقدر باید از زهرا ممنون باشم کهوشی و داد به عمه. نرفتم خونه پسرش براش تسایت. میم و فرن رفتن من موندم خونه. نمی تونم باورش کنم. عمه ی مهربونم. عمه ی خوشگلم. اینقدر درد کشید تا دیگه طاقت نیورد. الهی بمیرم عمه برات. عمو عباس که فوت شده بود رفتم مسجد نشسته بود کنار تابوت. گفت فاطمه بیا برا اخرین بار ببین عموتو. نرفتم ترسیدم. اینبار ولی نمی تونم باور کنم. راجع به تشییع جنازه و بهشت زهرا حرف می زنن. نمی دونم جنازه ی کی. دیروز با عمه حرف زدم. حال همه رو پرسید. ای خداااا


آخرین ویرایش: شنبه 6 شهریور 1395 21:28

مطلب رمز دار : after

به قلم : فاطمه شنبه 6 شهریور 1395 16:59  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: شنبه 6 شهریور 1395 17:49

-

به قلم : فاطمه پنجشنبه 4 شهریور 1395 18:10  •   

و چیزی زیباتر‌ از رویارویی با حقیقت هست؟

آخرین ویرایش: - -

-

به قلم : فاطمه پنجشنبه 4 شهریور 1395 01:55  •   

بی خوابی شدید چه می خواهی از جانم وقتی پاها ناله ی خستگی سر داده اند و چشم ها خسته از دیدن التماس می کنند جرعه ای خواب را. یکشنبه بعد از دو سال مو مشکی بودن قرار هست موهام و به ارایشگر بسپرم هم ذوق دارم هم شوق هم کلی مبادا. مبادا موهام اذیت بشن؟ چقدر موهای بلند رو دوست دارم. موهای بلد باز ازاد در باد. و دامن. و کلاه و گندم‌زاار. اه بی خوابی و ذوق یکشنبه امانم بدید بخوابم. لطفن

آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:12

-

به قلم : فاطمه یکشنبه 31 مرداد 1395 16:28  •   

دلبرم چاق که نه باب دل یار شده
شکل آن سوگولی دوره ی قاجار شده

 یه بیت خیلی قشنگ که نمی دونم شاعرش کیه ولی کلی به دلم نشست. امروز سوار اتوبوس بودم باد میومد و برای هزارمین بار وردی که بره ها می خوانند و ورق می زدم و کلی غرق لذت بودم یهو یاد یه پیرزن افتادم که خیلی وقتا تو اتوبوس پیچ شمرون بود. یه روز به شیرین گفت تو خونه حوصله م سر میره میام سوار این اتوبوسا میشم میرم ایستگاه اخر باز اونجا سوار میشم میام تا خونه. برا یه مشت سرخوش تین ایج تفریح مزخرفی بود و کلی تعجب کرده بودیم که ملت چه کارای عجیب غریبی میکنن. امروز حس همزاد پنداری عجیبی داشتم با اون پیرزن. زن جوانی شده بودم که وقتی کتاب مورد علاقه ش دستشه و باد میپیچه تو موهاش احساس خوشبختی می کنه. مهم نبود سوار اتوبوس بودم یا چی. مهم حس خوبی بود که تو اون شرایط داشتم شرایطی که شاید تو روزهای نوجوانی یکی از گندترین های ممکن بود.

آخرین ویرایش: دوشنبه 1 شهریور 1395 19:54

-

به قلم : فاطمه جمعه 29 مرداد 1395 03:11  •   

این کمتر نوشتن هام تو وبلاگ رو دوست ندارم. اونقدر ننوشتم که حالا نمی دونم باید چیا رو بگم چیا رو نه. امشب توفیق اجباری نصیب شد و یه تهرون گردی کوچیک داشتیم پس از مدت ها. به یاد اون وقتا که دوتایی بودیم. برگشتنی طبق روال همیشه بعد از اسباب کشی به خونه جدید من پشت فرمون بودم. از اون جایی که میم خودش اهل رانندگی دیوانه وار و سبقت و لایی و سوبالا و این داستاناست از منم توقع داره بگازم و به قول خودش راه بگیرم. ولی من اون فاطمه ی قبل از مامان شدن نیستم  که مث دیوونه ها برونم. حالا برام قوانین اهمیت دارن. دوست دارم لذت ببرم. با اهنگ داد بزنم و بخونم. موقع لاین عوض کردن راهنما بزنم و میم عصبانی راننده نیستی که! میگم می خوام لذت ببرم ناراحتی بزنم بغل خودت بشین چیزی نمیگه.  می دونم می ترسه ماشین و صاحاب شم‌.

دیگه اینکه عمه خورشید طفلی افتاده زمین لگنش شکسته. دکتر ها به خاطر سنش ریسک عمل رو نمی پذیرن. عمه جانم نود و یک سال سن داره‌ ولی نه قند داره نه چربی نه هیچ چیز اضافی. تمام ازمایش هاش نرمال و عالی هست. همین خرده سیاستی که گاهی دارم رو از عمه خورشید یاد گرفتم. وقتایی که دهات بودم. صبحانه برام شیر گوسفند تازه می دوشید. هرکار می کردم که با شکر بخورم میگفت فقط نبات. با نوه ش می رفتیم تو باغ و بادوم پایین می کردیم. می رفتیم گندم زار و با داس گندم میچیدیم. برا گوسفندا یونجه و علف میچیدیم. چقدر لذت بخش بود. خیلی خوشحالم که زندگی روستایی و تجربه کردم. امیدوام عمه خانم حالشون زود خوب بشه. امیدوارم محتاج دیگران نشن و به قول مامان بزرگ که همیشه این دعا رو برا خودش و همه میکنه خار نشن

+امیدوارم فردا ماشین فروخته شه





آخرین ویرایش: جمعه 29 مرداد 1395 03:41

-

به قلم : فاطمه یکشنبه 24 مرداد 1395 22:46  •   

یک روز بر گونه ی این مملکت بوسه
و بالای سرش یک یادداشت می گذارم:
آنچنان زیبا خوابیده ای
که دلم نیامد بیدارت کنم!
«عزیز نسین»

تلویزون . مغزشویی. بیچاره اونها که مغزشون رو به این شیطان سپردن.  تمام بیچارگی مردم ما از همین تماشای این دستگاه مغزشوی و عدم مطالعه میاد. ولادت فلان شخص. حالا ایشون چه کاری کردن. چه خدمتی انجام دادن. وجودشون تو این دنیا چه تاثیری رو زندگی من نوعی داشته. یا در زندگی مردم زمان خودشون. هیج. فقط شادی کنید و پاکولی کنید و سجده کنید و بخواهید و سرکار باشید کلا تا ما چپاول کنیم اموالتون رو.


آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 20:44

-

به قلم : فاطمه جمعه 22 مرداد 1395 00:45  •   

۲۱ مرداد  ۹۵. شادی. خستگی مفرط. کم غذایی. ضدحال. یه عالمه حرف نگو.


آخرین ویرایش: جمعه 22 مرداد 1395 00:49

-

به قلم : فاطمه سه شنبه 19 مرداد 1395 15:14  •   

رئیس دادگاه: نام پدر؟
ماسلوا: من زاییده ی عشقم

رستاخیز.‌تولستوی


آخرین ویرایش: سه شنبه 19 مرداد 1395 15:17

-

به قلم : فاطمه سه شنبه 19 مرداد 1395 15:09  •   

اریک فروم تعریف بسیار جالبی از عشق دارد. او عشق را ترکیبی از چهار عنصر می داند: 1. توجه 2. مسئولیت 3. احترام 4. معرفت او می گوید هر جوشش علاقه و کشش و محبتی به طرف مقابل به معنای عشق ورزیدن نیست. بلکه این احساسات، بیشتر مواقع ناشی از تنهایی و کمبود برآورده شدن میل جنسی است که منجر به ایجاد چنین کششی خواهند شد. اما عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای توجه به فرد مقابل است. اینکه به او بیشتر از دیگرانی در کنار ما هستند توجه کنیم. و البته در کنار آن، شامل احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است. ریشه لاتین احترام، از دیدن گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینیم و بپذیریم. خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیریم و سعی نکنیم او را به دلخواه خود محدود و منزوی کنیم و... . و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنیم که او و آینده او را به خطر بیندازیم. همچنین در جهت مثبت کارهایی را انجام دهیم که منجر به شکل گیری بهترین آینده برای او شود.

منبع: کتاب "انسان برای خویشتن"


آخرین ویرایش: سه شنبه 19 مرداد 1395 15:11

روز دختر

به قلم : فاطمه پنجشنبه 14 مرداد 1395 22:12  •   

عجیبه. امروز در کمال ناباوری دیدم متن های این پست نیست. چطور نمی دونم. فرنیا راجع به وقتی که از جنسیتت با خبر شدم نوشته بودم. که کلی ذوق زده شده بودم و به همه می گفتم دیدین؟ شما هم شنیدین؟ نی نی من یه دختره! باورم نمی شد چنین خوش شانسی. برات نوشته بودم که انسان یعنی درد و سختی. هیچ ربطی هم به جنسیت نداره. همه ی موجودات زنده متحمل سختی ها. رنج ها و غم ها میشن. اسودگی برا مرده هاست. مهم همیشه محکم بودن و ایستادن. مهم شکست و نپزیرفتن. نمی دونم چقدر سعادت کنارت بودن رو داشته باشم. ولی می خوام بدونی که تو تمام این دو سال و نیم ازت هوشیاری های زیادی دیدم. حرف های ادم بزرگانه ی زیادی شنیدم. قدرت ادراک فوق العاده ای داری و ارتباط عمومی خوب. تو دختر باهوشی هستی. این رو میگم نه به این خاطر که مادرت هستم به این خاطر که واقعا هستی و من بهت ایمان دارم.


آخرین ویرایش: دوشنبه 18 مرداد 1395 00:07

مطلب رمز دار : -

به قلم : فاطمه پنجشنبه 14 مرداد 1395 22:08  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: دوشنبه 18 مرداد 1395 00:13

-

به قلم : فاطمه شنبه 9 مرداد 1395 03:29  •    ارسال شده در: دل نوشت کــاف

کنار هم می نشینند  قوز کرده دست ها را می اندازند پشت گردن ها  تا احساس تنهایی از سر و کولشان بالا نرود. من تنهایی را خوش تر دارم.
می خواستم یادی کنم ازش با مسیجی میس کالی چیزی بگویم هستم. بگویم هی من اینجام نکردم ولی.
یاد کردم از دوستان فدیمی انگار داشتیم امار از هم می کرفتیم. انگار امار کیزی بود نه احوال پرسی. زودتر تمامش کردم
به میم گفتم نمی آیی؟ گفت می آید آرزو کردم نیاید. 
پرنده ی من تمام شد افسرده تر شدم.  من شبیه امیر قصه بودم با صبر همسر امیر
به دال فکر می کردم و دختری که شاید حالا داشت باش حرف می زد. من چرا غمگینم؟
لیمو شیرین ها را از یخچال بیرون می آورم. برای بابا. مامان و من.  اگر میوه بودم لیمو شیرین می شدم. اولش شیرین و آخر تلخ تلخ تلخ.

از یادداشت های سال 92 و افسردگی پررنگ 



آخرین ویرایش: یکشنبه 10 مرداد 1395 08:21


تعداد کل صفحات ( 53 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...