چهارشنبه 7 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
باز زدم و‌غش کردم، نمی خواستم ج بدم ولی از فکر اینکه تنهاست که شاید احساس تنهایی کنه ترسیدم، یاد روزهایی که نمی ذاشت تنها باشم که همیشه بود و خنده بود و مهربانی ترکم نکرده. نمی دونم کی خوابم برد، صبح از صدای کلید میم بیدار شدم، گفت علی ببرم دکتر میام، از رخوت تخت خودم و کندم ابی به صورت زدم، معده ی‌گرسنه رو به ارامش دعوت کردم و اینبار جای میم خوابیدم،‌پتو رو کشیدم روی سر و نفس نفس، عطر میم و استنشاق کردم و امنیت در اغوشم کشید برای دالش نوشتم دیگر نباش، به میم گفتم همیشه بمان




نوع مطلب : روزهای کاف، 


دوشنبه 5 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
سرم سنگین، بدنم داغ، من دارم تو تب می سوزم، تنهایی بغلم کن، بگذار سرمو بذارم رو شونه هاتو اشک بریزم قد تموم بی کسی ها، چشم هام داره از حدقه میزنه بیرون، کمرم درد می کنه، تمام بدنم سست و بی جون شده. یکی از بیرون داد می‌زنه اهن ضایعات نمی‌دونم چی چی کهنه خریداریم، ها ها هنوزم هواخواه دارم





نوع مطلب :


یکشنبه 4 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


یکشنبه 4 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
دیروز چه فاجعه ای بود. از صبح که چشم باز کردم و رفتم اف بی خبر اعدام ریحانه جباری. بعد میم خبر ناراحت کننده ای داد. بعد ضدحال از طرف مامان بابا. و تا آخر شب فکر فکر فکر. به شیوه ی تربیت خودم فکر می کردم. چیزی یادم نمی اومد. یعنی مامان ریحانه چجوری تربیتش کرده بود؟ تو چه محیطی بزرگ شده بود؟ چطور میشه که یکی در رابطه با جنس مخالف تا اندازه ی من یا تا سرحد خریت محتاطانه عمل کنه و دیگری باز هم تا سرحد خریت آزادانه عمل کنه. من مادر ِ یک دخترم و باید بتونم بهش خیلی چیزها رو یاد بدم. ولی خودم سرشار از تناقضم.  اونچه که از خانواده مذهبی خودم آموختم. اونچه که در طول زندگی و با تجربه آموختم. یه شعری بود تو راهنمایی نمی دونم از کجا اومده بود دستم خیلی دوسش داشتم. 

همه گلچین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
با تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ





نوع مطلب : روزهای کاف، 


شنبه 3 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
 خوب نیستم، اصلا




نوع مطلب :


جمعه 2 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف

پیش آمده هیچ وقت
پیشانی ات بلند باشد
بختت بلند تر؟
و مردی بلند بلند
بگوید "دوستت دارم"!؟

باید پیش آمده باشد
تا خیال نکنی
زن بودنت
بر بادهای بیابان شده شاید

پیش آمده باید باشد
تا انتقام خودت را
از خودت نگیری
و به خوردِ خودت ندهی بیخود
که چه بهتر که "می توانم زن تنهای مستقلی باشم"!

و هیچ زنی
پای این دروغ را امضا نمی کند
مگر آنکه
پیش نیامده باشد!

مهدیه لطیفی





نوع مطلب : شعرکده، 


پنجشنبه 1 آبان 1393 :: به قلم : خانم کاف
در رابطه با محرم می خواهم حرف بزنم ولی خوب همه حرف ها زده شده چرا تکراری بگویم. دوستی داشتم می گفت تو این مملکت برای اینکه حرف بزنی باید کله گنده باشی و دستی در کار داشته باشی. آدم معمولی باشی و حرف بزنی می شوی ستار بهشتی. راست می کفت خوب. سکوت هرگز خیانت نمی کند.  ولی مگر نه اینکه ترس برادر مرگ است؟ من دوست داشتم جای این تکیه ها، این مردم آزاری ها. این هزینه هایی که همه اجر تبلیغاتی دارند نه معنوی؛ جایی، کسی، دستی می رفت پی ِ کمک به این مریض ها. ندارها. ما پایین شهر نشینیم. آدم بی پول ها را به راحتی میشود دید. ما مردم بدبختی هستیم نه بیشعور و نفهم. فقر است که بیسوادی می آورد. که باعث می شود نتوانی تلاش کنی بفهمی. باید تمام ماه جون بکنی تا از گرسنگی نمیری. و شکم خالی چه می فهمد کتاب و فکر بعنی چی؟ ما مردم نفهمی نداریم. ما فقط فقیریم.  اونقدر فقیر که نمی دانیم داریم با بعضی کارها هیزم در آتش خانه مان می کنیم


+در رابطه با اسید پاشی ها چه بگویم؟ این ذهن های مسخ شده. بیشعور های مقدس مآب.  دین هرگز در راستای کمک به انسان ساخته نشده. سکوت می گوید: هیس حرف نزن آدم عادی جان...

+آقا ستار بهشتی آبان آمد. یادت گرامی




نوع مطلب : بیخودی نوشت، 


دوشنبه 28 مهر 1393 :: به قلم : خانم کاف
سوسک ِ بچه ش از دیوار بالا می رفت، گفت قربون دست و پای بلوریت

+بعد از این پست های مربوط به پرنسس فــ در اندرونی ِ سوگولی آپ می شود.





نوع مطلب : فــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ، 


یکشنبه 27 مهر 1393 :: به قلم : خانم کاف
ساعت 6:09 به وقت محلی! از سه بیدارم و چشم تو چشم با همین وبلاگ، نشستم دارم صفحه به صفحه خودم و می خونم، امروز سوپرایز دارم :)



نوع مطلب : روزهای کاف، 


پنجشنبه 24 مهر 1393 :: به قلم : خانم کاف
می خوام بنویسم خیلی می خوام بنویسم دستم نمی ره ولی. دستم نمیره بنویسه داره چی میشه.  بهم می گفت مرغابی! می کفت همیشه حمومی. امروز سومین روزی ِ که حموم نرقتم. ببین من دروغ نیستم. باشه؟ خوب اگه نمی خوای باشم رک و راس بگو این چه وضعشه آخه؟ من زیادی خلم می دونم.

 موهام چسبیده به فرق سرم حتی هنوز شونه هم نشده. من می ترسم موهامو سایه کنم. فروشنده گفت این دوتارو ببر ترکیبی بذار مشکی خیلی خوشرنگ در میاد. من فک می کنم الکی می کفت. می خواست اون یکی رنگشم بفروشه.  دوست داشتم بگه لطفت اینم بخر، جون ِ جدت. می خریدم اون موفع با لبخند، اما اینجوری که می کنن آدم نمی دونه. میم میگه چرا اینقدربی اعتمادی. میگه اون کارشه اون دوتارو که با هم بذاری خوب میشه. بذار یه رنگ خوب در بیاد. 

 میم. چرا این روزها اینقدر ازش بدم میاد؟ انگار اجل معلقم یهو میاد تو خونه. وقتی نیست هی زنگ می زنم کجایی. ک ف رو نگه داره بتونم پیج دیقه آزاد باشم.
 چشمام. داره خیلی ضعیف میشه. الان نمی بینم چی دارم می نویسم. خوب ندیدن جالبه. کوچیک که بودم ادای نا بیناهارو خوب در میوردم.

 ماما پیشم نمیاد. دوس دارم باش حرف بزنم. بی همصحبتی دیوونه می کنه آدم و.  میم هیچ موقع اونطور که باید همصحبت نبوده. بش می گم احساس پیری می کنم. دوس دارم بگه بگه بیجا کردی جوون و شادابی مث همیشه میگه به خاطر رنگ موهاته. مرده س. گقت امروز می رم برات مشکی می خرم  خودم میذارم سرت درست میشه.  من می ترسم موهامو از دست بدم. همونطور که چشمم و. کوچیک که بودم سالی یه بار می رفتیم چک اپ بینایی. همیشه دکتر می کفت خوش به حالت چشمت سالم ِ سالم ِ. انگار مامان بزرگ پدری نه تنها اسمشو که نابینایی در پیری ش رو هم هدیه کرده بهم.

 حالا می فهمم فرزند یعنی مرگ خاموش. عشق دیوانه وار. اونقدر دوسش داری که دیکه خودت و نمی بینی. از گرسنه گی داری می میری ولی اول دسر بعد از صبحانه ی فرنیا بعد صبحانه ی خودم. اوووف مغزم سوت می کشه از دست کارام. برشت تو زندگی گالیله فشتگ خدا رو نفی می کنه. دوسش داشتم. خدا همونه که فقط وقتی شادم شکرش می کنم. وقتی غمگینم، مشکل دارم منتشو نمی کشم. اون خدای خیالی و وقتی شادم ولی شکر می کنم همیشه. 

من دارم دچار همون حس هایی می شم که دوست داشتم. آخه بدون اشک برای معشوق که نمیشه ادعای زنده بودن کرد. اونکه دلش برا کسی تنک نمیشه و گریه نمی کنه که زنده نیست. من دارم زنده میشم.  خوشحالم.  برم موهای چربم رو شونه کنم. که امرووز مشکی پرکلاغی میشه. رنگ مورد علاقه ی میم.
 دلم همصحبت هم درد و می خواد. اونکه سغی کنه بفهمتم. به میم اگه بگم سردمه میره پتو میاره . یه وقت هایی نباید دنبال زدودن درد بود. باید شنید و توصیفش کرد. سرمااا. وقتی پوست بدن رو دون دون میکنه و به رعشه های یواش می ندازه رو همیشه نباید از بین برد. گاهی باید فهمید. 


+می آیی می خوانی کامنت نمی کذاری انگار نیامدی، نخواندی. بام حرف بزن مخاطب ی که سطر به سطر می خوانی این تنها را. 




نوع مطلب : روزهای کاف، 




( کل صفحات : 50 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
اندرونــی
وبــلاگ شخصی
-

وجودم ضرورتی نداره اما مثل خیلی از غیر ضروری ها هستم و گهگاه قلم به دست می گیرم برای فرار از یاد آوری بودنی که هرگز به شدن نرسید

مدیر وبلاگ : خانم کاف
به قلم