امروز:

چه میگوید؟

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

دلم در سینه می کوبد، چه می گوید؟

دلی دیوانه می جوید، نمی گوید

و من بی تو در این ماتم سرا تنها

نگاهم در پی چشمان گرگت  مانده بر دیوار

نمی دانم؛ تو گرگی؟

باز خواهم تا در آغوشت بگیرم

از این بی آبرویی، سخت می خواهم بمیرم!

قدوم نازنینت باز گلباران عزیزم

بیا تا در کنار سورتمه ات مامن گزینم

                        سحر-89


نوشته شده در : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

بله! اینجوریاس...

» نوع مطلب : قلم او ،

البته که دوستت دارم احمق جان، ولی آزارت می دهم.

 دلیلش هم صاف و ساده این است که دوستت دارم. این را می فهمی؟

آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد.

«ارنستو ساباتو»


نوشته شده در : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

...

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

سلام، امشب چقدر دلم گرفته. خیلی خیلی زیاد. امشب خانوادم چقدر برام غریب بودن... داداشم مثل همیشه اشکم و در اورد و بابا با اینکه می دونست حق با منه سکوت کرد اما اینبار برای اولین بار گفت باهاش صحبت می کنه! فقط بغل مامان گریه کردم...چرا همیشه فکر می کنم منو کمتر می خواد؟ مثل کوچولوهای احمق ریویل کرده بودم و اشکام میومد بدون اراده

 

این هفته کلا خیلی تنها بودم، به دوستام نگفتم بیان بریم بیرون، دوست نداشتم بگن عجب ادم سیریشه ها! شیما کلاس میذاره!! یاد کلاسی افتادم که تو 9 سالگی میرفتم، اون موقعی که پول تو جیبیه همه از 50 تا 200 تومن بود و من 2000تومن می گرفتم و هر روز کلی خرید خوراکی و البته دوستام ترکم کردن! توطئه گر و می شناختم اون باعث شد من سه ماه تابستانم رو تنها باشم به این جرم که پول توجیبیم بیشتر بود اینجام همینطوره، مطمئنم! شیما نمیاد چون نمی تونه ببینه ازش سرم یا چیزهایی و داارم که نداره یا اگه بیاد دائم از داییش میگه که تو آلمانه یا اینکه یدرش چقدر مدافعش و ...

آخرین باری که شیما رو دیدم روزی بود که رفتیم کتاب شعر بخریم برای آقای متاهلی که براش خط می نویسه برای تشکر از زحمات اون شخص؛ مرد مرموزی که براش چند تا جمله فلسفی نوشته بود و و با یه شاخه رز قرمز داده بود بهش! واین یعنی کلی حرف...!!!!! راستش نگرانشم

نکنه دارم دچار بیماریه بیشعوری می شم؟ یا همین الان هم گرفتم؟! همیشه دوست دارم خودم و مقصر بدونم حتی وقتی نیستم، به امروزم فکر کردم ظهر بهتر بود حرف هام  و با دقت بیشتری می زدم مخصوصا تو گزینش کلمات، کاش گفتن هم مثل نوشتن بود قابل حذف ومشاهده دائمی

هیچ چیز حتی برای نوشتن ندارم، دارم کوری و می خونم آخرای کتابم فقط می تونم بگم یه شاهکاره

اما دنیا خیلی عجیبه! آیا ما همه ی ما آدم ها اومدیم به این دنیا تا درکش کنیم؟ یا خودمون و اثبات کنیم؟ به نظرم هر دو

 اما روز مرگی... داره پیکره ی بی جونم و و لیس میزنه!


نوشته شده در : شنبه 30 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

من و مادرم

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

به مامان گفتم بهتر بیماریه دنیا همینه، لکنت زبان!

  غمگین نگاهم کرد گفت چرا؟

آخه وقتی همه داشتن حرف می زدن من گوش میکردم و فکر! وقتی حرف می زدم و مسخرم می کردن نمی دونم چرا ولی اصلا ناراحت نمی شدم، مامان خیلی سخت بود وقتی سر کلاس جواب یه سوال و میدونستم و نمی تونستم بگم، همیشه اول هر سال تحصیلی میومدی به معلمم می گفتی سحر خوب نمی تونه حرف بزنه! من دوست نداشتم...همیشه از نگاه های معلمی که می دونست من مهارت کمتری تو حرف زدن دارم می ترسیدم. مامان هیچکس یادش نیست از کی گفت آب، ولی من خودم تمرین کردم تلاش کردم تا تونستم این واژه ی حیاتی رو بدون تکلم ادا کنم، من یاد گرفتم فکر کنم وقتی همه حرف میزدن و حالا قدر صحبت کردن رو می دونم هرچند هنوز طبق عادت بیشتر فکرمی کنم تا اینکه حرف بزنم

بغضم شکست... مامان آغوشتو می خوام :(( 

مامان روزت مبارک <3


نوشته شده در : شنبه 23 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

خالی تر از همیشه

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

امروز قلب صندوق ورودی ایمیلم تند تر از همیشه می تپه! منتظر پیامی از طرف مخاطب خاصه. اما من...خوبم!

داشتم فکر می کردم به ارتباط های اینترنتی که داشتم و جمله ای که رو دیوار اتاقم خودنمایی می کنه "از گذشته عبرت بگیر، در حال زندگی کن و خود را مهیای آینده ساز" آخر همه ی این ارتباط ها به بن بست می رسه، به یه خط ممتد که می کشن رو چهرت و حذف میشی، جوری که انگار هرگز نبودی

ولی من، راستش تاحالا نتونستم  کوچکترین و بی بقا ترین ارتباط های حتی نتی رو فراموش کنم. به نظرم وقتی 5 دقیقه از وقتت رو برای کسی بذاری اون 5 دقیقه تا همیشه ها، چه وقتی که تو هستی یا نیستی به نام اون شخص می مونن. راسل یه حرف قشنگی زده "وقتی که از تلف‌کردن آن لذت می‌بری، وقت تلف‌شده نیست" باهاش موافقم.

ولی من تو این بیست و یک سال و 5 ماهی که از زندگیم می گذره چقدر تونستم پیشرفت کنم؟ اصلا من کیم؟ چقدر تونستم برای این زمینی که روش زندگی می کنم مفید باشم؟ فقط درجا زدم...ما مقصر نیستیم من و هم نسل های مشابه من( که کم هم نیستن) رندگی رو بد برامون تعریف کردن، تا میایم خودمون رو پیدا کنیم بیست و چند سال از عمرمون گذشته در واقع طلایی ترین ساعات عمرمون گذشته و بعد چقدر سخت می تونیم خودمون رو جدا کنیم از عادات مخرب. اما ایا درست فکر می کنم؟ من مقصرم؟ یا پدر مادرم؟ یا پدر مادرهامون؟

وقتی به مامان می گم فلان جا برای من کم گذاشتی چرا فلان کار و نکردی، میگه نمی دونستم، کسی هم نبود که بهم بگه . اغلب مشکلات ما از ندانستنه، نادانی و جهالت تو جامعه موج میزنه، پس این رسانه چی کار میکنه؟ تو دانشگاه چی به ماها یاد دادن؟ چقدر تهی ام!


نوشته شده در : شنبه 23 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

من...

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

چند روز پیش نمایشگاه کتاب بودم با دوستام، عالی بود، واقعا خیلی خوش گذشت، همیشه بهترین خوشی هام با دوست های دوره ی دبیزستانم بوده، بچه های دانشگاه فاقد معرفت لازم بودند، حیف...!

من همیشه خیلی رک حرفمو می زنم و اغلب هم زمان به این فکر می کنم که آیا اینقدر مستقیم ابراز احساسات درونی کاره خوبیه یا نقطه ضعفی می شه از من تو دستای طرف مقابل

 هر روز که می گذره احساس می کنم بیشتر شبیه مادرم می شم. مادر... نمی تونم درک کنم محبت هاشو، از خود گذشتگی هایی فراتر از عقل و حتی قلب! واقعا این حسه مادری چیه؟ اگر خدایی وجود داشته باشه احساس می کنم بزرگترین معجزه ش مادره! این حس ویرانگر وجود مادر و می خوره!

همیشه پراکنده می نویسم، ذهنم دائم در حال جهش، گاهی جهش تا اسمان نیلی یه کتاب میون آدم هایی که اغلب تظاهر به خوبی می کنن  و گاهی جهش تا اعماق دو تا چشم و لپ هایی که موقع خنده چال میشن!

من میدونم چی از این زندگی می خوام ولی نمی دونم چرا نشستم و زل زدم تو چشاش، چرا حرکت نمی کنم؟تو یه ماشین  نشستم و محکم فرمون و گرفتم ولی منتظرم یکی دیگه استارت بزنه! جک مضحکیه که واقعیت زندگیه منو شرح میده، داشتم یاداشت های چند سال پیشمو می خوندم نوشته بودم: " ک.و.ن گشاد زمینیم کرده وگرنه از اسمونیام اسمونی ترم! :دی"  جالب اینجاست که هنوزم همونجام!!!! دریغ از یک قدم جلوگذاشتن! احساس می کنم از وقتی رفتم دانشگاه زندگیم متوقف شد، فقط نشستم تو اتاقم و کتاب هایی خوندم که هیچ فایده ای نداشتن و حالا چند وقتیه دوباره کتاب می خونم، اینبار کتاب هایی که می تونه کار ساز باشه برام، نمی دونم!!!!


نوشته شده در : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

بغض

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

یه بغض نشکسته عین خار

صدای سایه های روی دیوار

یه جام محبت میخوام تا

تمام شب رویک نفس سر بکشم، با...


2-11


نوشته شده در : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

زندگی آی زندگی...خسته ام!

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

             ***

صدا بزن مرا شبی ز غربتی که ساختی

زلحظه ای که عشق را بدون من شناختی


اگر اشتباه نگم شعر از رضا کیانی عزیز هست، 


دیشب داشتم به خودم فکر می کردم، چقدر بی عار شدم! و تنبل تر از همیشه، نه دست به قلم می گیرم برای سرودن عواطف خام و نه حوصله ی مطالعه دارم، هر کتابی و که باز می کنم یک  صفحه شو می خونم احساس می کنم چقد کسالت آوره دوباره می بندمش، و اون سری  فرار می کنه تو قفسه کتاب پیش دوستاش

 

مامانم؛ احساس می کنم اصلا دوسم نداره، بیکاری یا بهتر بگم برای من بی عاری بدیش اینه که میشینی هی فکر می کنی، با کی بودم با کی نبودم، این دوسم داره اون نداره، وقتی به مرز جنون برسی حتی به عشق مادرت هم شک میکنی، این روزها فکر می کنم اگه قرار باشه مامانم بین من و داداشم یکی انتخاب کنه اون حتما داداشمو می خواد و من برم به جهنم! میگفت دیگه ازم خسته شده از غر زدن هام بهونه گرفتن هام ، مامان منو تو اوردی به این دنیا، تو بهم هستی دادی که بدتر از نیستیه. و پدرم می خنده...مثل همیشه

 

هی دنیا، امروز برای سومین روز متوالی که تو خونم، بهتر بگم تو اتاقمم. نمایشگاه کتاب؛ پارسال تنها رفتم انگار امسالم باید تنها برم

 

پدر می گفت چرا ادبیات، این همه رشته برو یه رشته ای که اینده ی کاری برات داشته باشه، لبخند زدم...! گفتم اخه علاقه دارم می خوام تو نوشتن مهارت پیدا کنم، گفت فکر می کنی همه ی نویسنده ها ادبیات خوندن؟! فلانی روانشناسی خونده، اون یکی فیزیک، تو همین حسابداریتو بخون بیشتر به کارت میاد، خیلی ناراحتی برو کارگاه های آموزشی! و اینگونه بود که کوه امیدم خراب شد رو سرم! خیلی سست شدم، نه؟!

 

بی خیال ، خلاصه این روزها منم و تختم و موزیک و گوشیم! البته فتوشاپ یادم رفت! کل خاندان از قبیل خاله و دایی + بچه ها و نوه هاشون کلی عکس ریختن رو سرم که درستش کن! فک فامیل اصفهانی داشتنم دردسریه ها! کارگر مفت گیر اوردن ، یکیشون گفت حوصله ندارم عکس ها روگلچین کنم یعنی این نمیذاره ( اشاره به بچش) ، یه روز کیسمو برات میارم خودت گلچین کن درست کن!!!!!!!!! اگه وقت نداری بگو ها خجالت نکش!!!!!! آخه اینم فامیله  دارم!


من برم دیگه...به قولی این نیز بگذرد این جور که شاعر گفته مهم نیست که با گذشتش دهانت آسفالت می شه مهم گذشتنشه!!!!


نوشته شده در : پنجشنبه 31 فروردین 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

سوال

به نظر شما تو زندگی شاد بودن مهم تره یا دانسته های علمی بالا و بالاتر، اگه قرار باشه زندگی شادی داشته باشید با اطلاعات در حد معمولی قابل قبول تره یا اطلاعات دانسته های بالا و بیشمار در هر موضوعی و زندگیهمراه با سختی و تلاش که منجر به آسایش و پول هم براتون نشه؟

خوشحال می شم جواب بدید


نوشته شده در : یکشنبه 20 فروردین 1391  توسط : سحر .    نظرات() .

نور

» نوع مطلب : ذهن نگاره هایم ،

سلااااام، سلام به بهار زیبا، سرشارم از انرژی، امید به زندگی، بلاخره تصمیمو گرفتم، می خوام ادبیات بخونم، رشته ای که همیشه بهش علاقه داشتم. دانشگاه تهران دارم میاااااااااااام ...بیگی منو :دی

زندگی دوست دارم : ایکس :)))))))))))))


نوشته شده در : چهارشنبه 16 فروردین 1391  توسط : سحر .    نظرات() .