-

به قلم : خانم کاف جمعه 9 مهر 1395 11:04  •   

اونا کی هستن؟ همونی که نشون میدن؟ یا افتاب پرستن و‌تغییر شکل دادن؟!


آخرین ویرایش: جمعه 9 مهر 1395 11:08

مطلب رمز دار : -

به قلم : خانم کاف سه شنبه 6 مهر 1395 19:50  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: سه شنبه 6 مهر 1395 19:53

-

به قلم : خانم کاف جمعه 2 مهر 1395 15:27  •   

امروز بعد از دوسال و اندی از صبح تو خونه تنهام. از شش  و نیم صبح تا یک ساعت پیش داشتم خونه می سابیدم و موزیک های مورد علاقه و کلی حال.  حالا لپ تاپ و اوردم زمین گذاشتم و  با چشمای نیمه باز دراااز کش شدم . اما چقدر این خونه ی تمیز ِ براق ِ ساکت  جون میده برا  مطالعه اگه خواب بذاره.

آخرین ویرایش: جمعه 2 مهر 1395 15:29

-

به قلم : خانم کاف شنبه 27 شهریور 1395 22:04  •   

تق تق!
کیه؟
باز هم پاییز.
چه می خواهی؟
خنکای گونه های تو را.
نمی‌دهم.
من میگیرمش.
تق تق!
کیه؟
باز هم پاییز!

از لورکا ترجمه ی احمد پوری



آخرین ویرایش: شنبه 27 شهریور 1395 22:08

-

به قلم : خانم کاف جمعه 26 شهریور 1395 00:47  •   

خوشی های سه نفره و لذت غیر قابل وصف در کنار فرن جان بودن.


آخرین ویرایش: جمعه 26 شهریور 1395 00:52

-

به قلم : خانم کاف پنجشنبه 25 شهریور 1395 16:30  •    ارسال شده در: روز نوشت کـاف

گوشه ای از تردیدم را به سودا می گذاشتم تا در گرمای حضورش پناهی بیابم


آخ که تو تموم این مجازستان بی در و پیکر هیچ جا وبلاگ نمیشه. یکشنبه بعد چند ماه شاید، تنهایی رفتم به خیال خودم گشت و گذار. وارد خ ازادی که شدم اول از همه چشمم به پوستر فیلم فروشنده افتاد. بعد از چند سال تنها سینما رفتن یا نرفتن. قدم زدن رو ترجیح میدادم برا همین رفتم فروزنده مغازه همیشگی. اولین انتخابم از شب قبل بابالنگ دراز بود. تمام کرده بود.  وقتی توی مغازه ای میگی رمان می خوای اونم تو سبک بابالنگ دراز بهت به چشم یه کتابخون سطج خیلی پایین نگاه می کنن. بعد سراغ مامان و معنای زندگی و گرفتم. و توی مغازه ها وقتی اسم یالوم رو میاری به چشم یه کتابخون درست حسابی بهت نگاه می کنن. اینجا بود که نگاه ها و رفتار پیرمرد پشت میز محترمانه تر شد. در کمال تعجب این هم موجود نبود. تماس گرفت و از جای دیگری اوردن و تا اوردن اون من فرصت ورف زدن خرده جنایت های زن و شوهری و پیدا کردم. نمایشنامه ی کوتاه و پرطرفدار اشمیت که تو لیست خریدم هست البته اگر نشه پی دی افش رو گیر اورد.  اما بعد وقتی غرق پیاده روی و لذت و فکر و هوای آزاد و کلا اینجور حس ها بودم آشنایی رو دیدم که تا خونه ی مامان همراهم شد. کاش رفته بودم سینما؟ یا چی؟ مدت هاست گه تنها برای خودم نبودم.  بارها تو اکثر کتاب ها خوندم که زندگی رو حالا زندگی کن و هربار به تعویق انداختم چرا که منتظر محرک بیرونی هستم نه درونی.



آخرین ویرایش: جمعه 26 شهریور 1395 00:46

-

به قلم : خانم کاف سه شنبه 23 شهریور 1395 10:13  •   

اشکارا نگاهت می کنم و پنهانی به تماشایت می‌نشینم


+بی‌خوابی


آخرین ویرایش: سه شنبه 23 شهریور 1395 10:15

-

به قلم : خانم کاف جمعه 19 شهریور 1395 12:52  •   

همصحبتی باهاش از آرامش بخش ترین کارهای دنیاست


آخرین ویرایش: جمعه 19 شهریور 1395 13:00

-

به قلم : خانم کاف جمعه 19 شهریور 1395 00:07  •   

یه وقتا فک می کنم کاش تو یه خانواده دیگه دنیا اومده بودم. جایی که کمتر اسم‌و‌رسمی از مذهب باشه. که به سادگی یه بچه نوجوان نتونه غیر مستقیم با حرفاش بهت توهین کنه و نتونی صحبت کنی. فک کنی بزرگ بشن می فهمن ولی خوب بزرگ شده هاشونم درک نمی کنن. آدم ها خیلی وقتا دوست ندارم حقایق و باور کنن. می ترسن. ترس از فقدان نجات دهنده غایی . که کسی نباشه بهشون حاجت بده. کسی نباشه گناهاشونو ببخشه. از این همه آزادی که تو نبودن نجات دهنده غایی هست می ترسن و ترجیح میدن اسیر باورهاشون بشن. این و یالوم تو روان درمانی اگزیستانسیال قشنگ شرح داده.

موهام و‌رنگ کردم نمی دونم چرا ولی تمام پوست سرم سوخته.‌داره جز جز می کنه الان. چرا اخه؟ کی گفته خانم ها مجورن تا این حد نسبت به خودشون بدرفتاری کنن. این رنگ موها. لنز ها. عمل های زیبایی. کفش های پاشنه بلند. این تلاش های مضحک برای فرار از من های واقعی هیچ دوست داشتنی نیستن. به سرم زده باز فردا برم موها و یه رنگ تیره بذارم و والسلام. مرد ها پسرها تمام انرژیشون رو میذارن تو موفقیت اون وقت خانم ها با مغز هایی متهجر به فکر فرار از من اوریجینالشون‌ هستن.که زیبا تر بشن، باشن، بعد میشن جنس دوم. جنس دومی که قراره فقط برا زیر خوابیدن باشه. عجیبه که زن ها دارن همچین دخترهایی و تربیت می کنن طاهره خنیا تعبیر قشنگی داشت برا اینکار خودزنی!





آخرین ویرایش: جمعه 19 شهریور 1395 00:29

-

به قلم : خانم کاف چهارشنبه 17 شهریور 1395 13:22  •   

نشستم دائم از این اپلیکیشن به اون اپلیکیشن اسم کتاب هایی که ارزش خوندن داره در میارم ولی پونزده روز یه خط کتاب نخوندم، داشتم فکر می کردم اگه میم بود می گفت کتاب خون نیستی اگه دو هفته انگشتت به یه ورق کتاب نخوره. نشستم منتظر به امید اینکه کسی که هیچ موقع فکرش هم نمی کردم بتونه برام کار پیدا کنه. و چقدر نیاز دارم به جدا شدن از فرنیا. و فرن چقدر نیاز داره به دوست پیدا کردن و اجتماعی شدن. من که قبل از مامان شدن کار رو فرسایش می دونستم حالا می خوام فرار کنم از این آسایش تو خونه. وقتی قرار نیست طی روز حتی یک ساعت با خیال راحت برای خودم باشم و کار مورد علاقه م و انجام بدم همون به که سرکار باشم. سه سال ویندوز لپتاپ و عوض نکردم دستکتاپ شلوغ و به هم ریخته ست. دائم کلنجار رفتن با یه نی نی واقعا که صبری ورای باور می خواهد. چقدر امید دارم که جور میشه کار. چقدر بهم آرامش میده حتی فکر رهایی از زندان خانه.



آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 13:44

-

به قلم : خانم کاف دوشنبه 15 شهریور 1395 15:30  •   

باهمان تنهایان. اومدیم خونه ی ت. مامان زهره من و فرن و فاطمه.کلی دلم گرفته. کلی حالم بده احساس تنهایی زیاد می کنم. انگار اضافی ام


آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 06:01

-

به قلم : خانم کاف جمعه 12 شهریور 1395 23:37  •   

بک شب حوالی همین ساعت یک شب بخیر گفتی و یک عمر بیدارم...

+ چقدر باید بگذره تا یاد کسی از ناخوداگاهمون بره؟ صبح به یادش چشم باز کنی و شب ها با یادش بخوابی. زجرکش بشی از نبودنش بهتر از بودنی هست که با دل جان نیست که دلش اونطور که تو می خواهی پیشت نیست. خوشا تنهایی. خوشا فراموشی


آخرین ویرایش: شنبه 13 شهریور 1395 00:22

-

به قلم : خانم کاف جمعه 12 شهریور 1395 02:22  •   

من نمی دانستم معنی هرگز را




آخرین ویرایش: جمعه 12 شهریور 1395 02:27

-

به قلم : خانم کاف جمعه 12 شهریور 1395 00:24  •   

پلنگ بودن یا نبودن مسئله این است؟


آخرین ویرایش: جمعه 12 شهریور 1395 00:30

-

به قلم : خانم کاف سه شنبه 9 شهریور 1395 08:48  •   

خوشحالم که تابستان به روزهای اخرش رسیده.  باید دل کند از هرچیز. از این فضای مجازی تهوع اور. رستاخیز تمام شد.  خوشحالم که سفر شهریور ماه کنسل شد. سفری که قرار باشه با ماشین دیگری باشه همان به که نباشه. به قول خیام نانی به دو روز خور مکش منت خلق. خون دل خود خوری به از نان کسان. چقدر از دست دادن دیگرات سنگین و عذاب اوره. مراسم های ختم و غیره وقتی که صاحب عزایی. هنوز سرم درد می کنه. داشتیم خودمون رو برای جشن احمد اماده می کردیم که همه شوکه شدیم. یکشنبه بعد از چهار سال رفته بودم دهات. چقدر تغییر کرده بود. اب قنات خیلی کم شده بود. قلعه کلی خراب شده بود. کوچه باغ چقدر خشک و بی صفا بود. کجا بود صدای پرنده هاش. جوی پر ابش. تنها جیزی که تغییر نکرده بود بو بود. بوی جلبک های توی جوی و کلی دوست داشتم. طوران همیشه حس خوبی بهم داده. حتی حالا که خشک و بی محصول هست. وقتی جایی قدم می زنی که اجدادت قدم زدن و نفس کشیدن. حالا هربار که برم دهات عمهدخورشید رو می بینم که نشسته زیر درخت کنار مسجد. که جیبش مثل همیشه پر از بادوم و نبات و نخودچی و پسته ست. دست می کنه تو جیبش و یه مشتش رو میده. بگیر عمه دهنت بجنبه


آخرین ویرایش: سه شنبه 9 شهریور 1395 13:53


تعداد کل صفحات ( 54 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...