تبلیغات
اندرونــی




اندرونــی

وبــلاگ شخصی

-شر واپسین در این است که زمان بی وقفه رو به نابودی ست و بودن با نبودن دست به گریبان

-همه چیز رو به نابودیست هر راه چاره تو را از سایر راه ها محروم می کند

-تصمیم به تغییر مستلزم پذیرش گناه اگزیستانسیال بود. گناه ستمی که خود در خق خویش روا داشته بود...



نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1395 ساعت 07:33 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

از تو مرا امید شفا نیست
شاید امامزاده ی بعدی
من زنده ام که دوست بدارم
لطفا حرامزاده ی بعدی

طاهره خنیا


نوشته شده در جمعه 1 مرداد 1395 ساعت 01:15 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

حالا گه دارم این پست رو می نویسم فرنیا هشیار شده و امیدوارم تا پایان این پست به مامانش لطف کنه و خواب بمونه. دیروز برای اولین بار با فرنیا خانم سوار تاگسی شدیم. رفتیم بانک و کار بانکیمون رو انجام دادیم. رفتیم مخابران و خط تلفن ثبت تام کردیم. کلی برای فتوکپی گرفتن پیاده روی کردیم  و ظهر همچنان پر انرژِی به خونه برگشتیم.  برای خودم اتفاق قشنگی بود که کنار دخترم قدم بزنم. بخنده. صحبت کنه. سوال های جالب بپرسه و من از خودم سوال کنم که آیا این خانم کوچولو فرنیای من ِ؟چه سعادتمندم برای داشتنش

امروز کتاب نیمه گمشده از شل سیلور استاین رو خوندم که بین کتابخون ها به عمو شلی معروقه.  یه کتاب مصور کوتاه که مخاطب اصلی ش کودکان هستن ولی مثل شازده کوچولو شاید بیشتر به درد آدم بزرگا بخوره. داستان یه مثلث نوک درازه که تک و تنها یه گوشه افتاده و منتظر نیمه ی گمشده هست. اشکال مختلفی میان که باهاشون مچ نمیشه. یا زیاد بزرگن یا زیاد کوچیک/ یا باهام مچ میشن ولی باز هیچ کدوم نمی تونن تکون بخورن. یکی هم میاد که باهام مچ میشن و متونن قل بخورن و برن ولی یهو مثلث نوک دراز بزرک میشه! و باز داستان به هم می خوره. تا اینکه یکی میاد یه دایره کامل. بهش میگه خودت می تونی تکون بخوری . مثلث میگه اخه من گوشه دارم. دایره میکه راه که بیوفتی کوشه های تیزت کم کم از بین می رن و خودش راهشو میکیره و میره. مثلث می مونه و اول پیش خودش فکر می کنه آخه چجوری؟ ولی امتحان می کنه و می بینه کم کم داره گوشه هاش گرد میشه. اون مثلث نوک دراز برا خودش یه دایره کامل میشه که نیاز به هیچ نیمه ی گمشده ای نداره. 

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 04:31 بعد از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

خنده بخیه است
بوسه بخیه است
فراموشی بخیه است
مهربانی بخیه است
آدم بی بخیه متلاشی می شود
آدم زخم است...

طاهره خنیای دوست داشتنی



نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 03:40 بعد از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

چند روزی سقر بودیم. شمال رو با مریم دوست دارم. اغراق نیست اگر بگم بعد از تمام اون سوءتفاهم ها آرزوم بود دوباره شمال رفتن با مریم. که محقق شد خوشبختانه. 
ولی چقدر خوب میشد اگر می تونستیم با آدم هایی باشیم که نگاهشون به زندگی و دنیا  اگر بکسان نیست  با ما در تضاد کامل  هم  نباشه. که بتونیم وقتی دو تا فنجون چای میریزیم  و می خوایم کنار هم باشیم دقایقی رو حرف هایی برای گفتن داشته باشیم. که شب کنار دریا. تو اون صدای موج و سیاهی و نورهای کم سوی دور، بشه باهاشون حرف هایی زد. بشه عاشقانه های شاملو رو زمزمه کرد یا بحث های فلسفی. یا نه بشه از خود حقیقی بی ترس از قضاوت شدن گفت. آدم های سنتی. مذهبی. خرافی. اون ها که هنوز اسیر جبرهای دنیا هستن. که هنوز آزاد  و دیوانه نشدن و معنای حقیقی زندگی رو درک نکردن هرچقدر هم آدم خوبه باشن نمیشه کنارشون من ِ حقیقی بود. ابر انسان نیچه به نظرم در نگاه آدم های سنتی قطعا دیوانه ست.

نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1395 ساعت 08:11 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

وقتی زندگی دیوانه ست چرا من نباشم؟ چرا ما نباشیم؟-


+عاقبت کتاب های کوئیلو خوندن :دی

نوشته شده در شنبه 5 تیر 1395 ساعت 12:58 بعد از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

ااااه تابستان اینجنین با شوق به بردگی آمدی می پذیرمت ای کبود

+عوارض اینستاگرام :))
+وقتی که از تلف کردن آن لذت میبری وقت تلف شده نیست، راسل عزیز

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 05:25 بعد از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

یک وقتهایی هم بود می گفت افطار دعوتیم و من هی لحظه به لحظه تصور می کردمش. که نشسته پای سفره و خیره به غذاها. با لبختد.  بعد تلویزیون داره برنامه ی آبکی دم افطار پحش می کنه و گاهی گذرا چشم هاش رو ال سی دی خیره میشه. ولی امروز خودم هی یاد بوی بهشت ننه دوشنبه بودم. بو فحطی بود اتگار. شاید از صدقه سر این اکانت های خاک بر سری اینستاگرام بود این همه آدم در صف انظار بردگی چه معنی میده آخه؟ بعد به حرف های دکتر ایگور رییس دیوانه خانه ی ویلت فکر کردم و کتاب اقلیت های حنسی که تو تموم بیمارهاش از اون موارد سراغ داشت و این نشون می داد هر کسی خواسته های عحیب و غریبی داره. ولی این همه دختر در انظار ماده سگ شدن! مازوخیسمی تا این حد شدید از کجا میاد ؟ آیا این نتیجه ی سرکوفت شدن های پیاپی نیست؟ چرا کسی مثل بیژن پاکزاد میگه من تصور می کنم جای خون توی رگ هام طلا در جریانه و یکی از تحقیر شدن های  وحشتناک لذت میبره؟

در رابطه با ورونیکا هم باید بگم که زنده موند. دکتر ویلت سعی کرد با تزریق ویتریول برای اون شوک هایی ایجاد کنه و به دروغ بهش گفت تا هفت روز دیگه میمیره تا متوجه اهمیت زندکی بشه. هم ااون هم بافی بیمار های ویلت. کتاب پرباری بود. خوشحالم که خوندمش.

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 04:44 بعد از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

Before I die I want to???
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 02:15 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

من و ورونیکا یه وجه مشترک بزرگ داریم و اون اینکه هردو وقتی به گذشته نگاه می کنیم به خودمون می‌گیم "باید دیوانه تر می‌بودم..."
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 12:43 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

من و یه عالمه حرف نیست نای گفتنش!!! تا اونجا که من می دونم فقط بچه ها از لفظ یه عالمه استفاده می کنن بعد شاعر این ترانه چند سالشه یعنی؟ جالب اینجاست نه تنها یه عالمه حرف داره که نای گفتنش هم نداره! یعنی عضو شریف دیگه‌ش هم مشکل داره.‌ بعد طرف کنسرت به کنسرت میره این و میخونه فک می کنه خیلی شاخه
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 07:21 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

گاهی وقت ها هم هست که خسته ای ولی خبری از خواب نیست. شاید رفته آنجا که عرب نی انداخت یا جاهای دیگر ٬چه اهمیتی دارد؟ تو اما روی تخت دراز کشیده ای و فکر می کنی. به همه چیز و هیچ چیز. به خستگی های امروز به کاش همیشه سالم بودن ها و خسته شدن ها. به عوارض بی خوابی. به ورونیکای جوان در انتظار مرگ٬ و به دلی که بی جهت گرفته و حتی به کپک های سفید برنج که چه زیبا کنار هم هی زیاد می شوند و کلی خوشحال. متوجه بوی گند خود نیستند مثل بیشعور ها که متوجه بیشعوریشان. کپک ها موقع شسته شدن ظرف هم متوجه اصل موضوع نمی شوند که عزیز جان اینجا جای تو نبود آخر٬ که اگر جای برنج پنیر را انتخاب می کردی حالا کلی قیمت داشتی... و دیشب در اینجای کار خواب مرا ربود...
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 07:20 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

این روزها در گیر و دار کارهای خانه ایم. وسایل ها رو‌ بخریم نصب کنیم. نزدیک به دو هفته ست منزل پدر و مادرم هستیم. کابینت ها بیست و ششم اماده میشه و تازه اون موقع باید شروع کنیم چیدمان خونه ی نقلی مون رو. خواهر شوهر می گغت کوچیک نیست؟ اذیت نمیشی؟!! و من کلی ناراحت شدم.‌کلی ناراحت شدم چون اون هیچ تلاشی برای خونه دار شدن نکرده و تو خونه پدر شوهر نشسته. چون خودم از دو ماه بعد از ازدواج قسط خونه دادم. خونه ای که واگذارش کردیم و رفتیم قم. پول ارثیه ای هم اومد. و همش با هم سوخت. از سال نود و سه که امدیم تهران از صفر شروع کردیم. از صفر و حالا یه خونه ی نقلی خریدیم که حتی برای این رو خریدین ماشینمون رو هم فروختیم. ما خودمون با عشق و علاقه خونه رو بازسازی کردیم. امروز من چهارچوب هارو رنگ می کردم. میم دوغ آب کف توالت و حمام می ریخت. کلید پریز و شیرآلات عوض می کرد و ما خوشحال بودیم و پر از آرامش برای چهاردیواری بی آقابالا سر. برامون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چی دارن. ما با اون همه زیان مالی شدید با داشتن این نقلی کلی کاممون شیرین هست
نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 01:19 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

این زندگی شماست اجازه ندهید کسی یه خاطر انتخاب هایتان در شما احساس گناه به وجود آورد
نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 01:17 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد. دومین کتاب آقای کوئیلو در دست خوانش هست. اولی کیمیاگر بود تو سیزده چهارده سالگی خوندمش‌. خرده هایی از داستانش یادمه ولی اون روزها برام خیلی گنگ بود جمله هاش. ولی اینجا داستان واقعی هست‌ داستان زندگی دختری به اسم ورونیکا که خودکشی می کنه و زنده می مونه ولی قلبش دچار مشکل شده و پزشک ها گفتن تا پنج روز دیگه میمیره. حالا داره تلاش می کنه امید به زتدگی رو تو خودش بکشه. که مبادا حالا که باید منتظر بشینه تا مرگ بیاد سراغش تشنه ی زندگی بشه. دنبال قرص می گرده تا باز دوباره خودکشی کنه ولی می فهمه دلیلی که باعث شد خودکشی کنه یعنی تکراری بودن زندگیش انتخاب خودش بوده خودش می خواسته تکراری زندگی کنه و بعد جای اینه به زندگیش هیحلن بده تو یه تصمیم اشتباه تر دست به خودکشی میزنه. باید دید چه میشه داستان ورونیکا و دوستش زدکا.
نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1395 ساعت 01:07 قبل از ظهر به قلم فاطمه نظرات |