یکشنبه 14 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
"زندگی زیرِ زمین"

تا بپرم، پَر ندارم
شبم که آخر ندارم
تا بمونم، تاب ندارم
خسته م ولی خواب ندارم

بوی شیشه ی تَر میاد
صدای خاکستر میاد
برای من نفس بکش
هنوز این از تو بر میاد

گم شده آروم و راحت
واسه من زنجیر و بندی
بگذر از من مثلِ ساعت
که گذشت بیست سال و اندی

تو می خوای روی یه کاغذ
بنویسی خسته ای از
زندگی با یک دلِ تنگ
عاشقی کردن با یک سنگ

زندگی زیرِ زمین، گاه
طاقتم نیست بیش از این آه
پشتِ این عینکِ تیره
هردو زشتن خورشید و ماه

زندگی زیرِ ترانه
گفته های بی گَمانه
آنچه بر من رفته شعله
می کِشد از تو زبانه

تیکه تیکه شکسته هام
ببین می ریزن زیرِ پام
نگو خدا دوسَم داره
من دیگه هیچی نمی خوام

منو تو آغوشت نگیر
من دیگه آروم نمی شم
نگو خدا دوسَم داره
من دیگه هیچی نمی گم...

هادی پاکزاد




نوع مطلب :


یکشنبه 14 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
سلام بمبئی فیلمی برای نوجوانان اونم نه نوجونای امروزی اگه همچین فیلمی دهه هفتاد ساخته میشد با این دیالوگ‌ها و عشق های ساده و بی سر و ته می تونست مطرح بشه و دیدنی طلقی بشه. فیلمنامه خیلی ضعیف طوری که کلی از جملات حکیمانه ی فیسبوکی رو به عنوان دیالوگ‌های گلزار گذاشته بودن. بی سر و ته بودن داستان.  طوری که احمد دوست علی وسط فیلم میره تعطیلات و کلا هم خودش هم دوست دخترش که همسایه علی و احمد هست حذف میشن از فیلم در صورتی که داستان می تونست با اونها قشنگ تر و طبیعی تر پیش بره.  

امااگه بخوام از دیروز بگم. باید بگم روزمرگی بود. و من فهمیدم میشه بیرون کنار صمیمی ترین دوست ها بود. کافه رفت. سینما رفت. رستوران رفت. کلی گشت و گذار و پیاده روی و همصحبتی کرد و اخر سر وقتی تو راه خونه ای به این فکر کنی که عجیب روزمرگی بود و ببینی که خلا درونت همچنان باقی مونده و این کاری که درونگرا بودن با ادمهایی مثل من می کنه. موقع برگشت از سر فاز  سوار ماشین نشدم. نیاز داشتم به تنهایی و پیاده روی. برای خلوت با خودم. هزار بار زندگی زیر زمین هادی پاکزاد و گوش دادم و داغوون.‌بغض‌حتی.

 ولی عجیب محیط کافه رو دوست داشتم. اصلا درونگراها کافه ها رو ساختن. دنج. خلوت.‌ ارامش.  بعد از هفت سال رفته بودم سینما و باز رفت تا کلی سال دیگه. ولی کافه نه. حتما دیگه مواقع تنهایی جای پیاده روی های دیوانه وار میرم گوشه کافه میشینم و با خودم خلوت می کنم.




نوع مطلب :


جمعه 12 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
خیلی خوشحاالم. فردا با رفییق های جانم. بعد از چهار سال باز جمع سه نفره. 



نوع مطلب :


چهارشنبه 10 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


چهارشنبه 10 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


چهارشنبه 10 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


چهارشنبه 3 آذر 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


شنبه 29 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
تو این دنیا چی بیشتر از نگاه های پر غرور پدر به دخترش اعتماد به نفس میده ؟ وقتی بابا تحسینم کنه مهم نیست اگه تموم دنیا پس بزنه منو. خیلی وقته که عکس پدرم رو گذاشتم تو عکسای پروفایل تلگرام. بهم ٱرامش میده. مطمئنم٬ بابا بهم ثابت کرده که همیشه مواظبم هست. عکس این تکیه گاه محکم و گذاشتم جلو چشمم که وقتی نگرانم با نگاه کردن بهش آروم شم. بدونم یکی هست که اگه هر خطایی ازم سر بزنه باز هم عزیز دردونه ش می مونم.واقعا که بعد از سلامتی ٬ خانواده ی سالم بزرگترین دارایی هر انسان هست



نوع مطلب :


پنجشنبه 27 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
خسته ام. اما این خستگی قرار نیست بتونه مانع نوشتنم باشه. روز خوبی بود امروز. گوشیم رو درست کردم. برای اولین بار تو عمرم خودم ابروهامو رنگ گذاشتم و یاد ده سالگیم افتادم که میرفتم دکلره و اکسیدان میگرفتم سرخوش سرخوش موهای دست خودمو دخترخاله سمیه رو طلایی می کردم. خوب اون سالها مد بود. منم اونقدر اعتماد به نفس داشتم که موهای دست دختر پنج سال بزرگتر از خودمو با اطمینان طلایی کنم. اگه بخوام از حالم بگم باورم نمیشه که فردا بیست و شش ساله میشم. حس های خوبی دارم. اخرین کتابی که خوندم نیمه ی تاریک وجود از دبی فورد خیلی کمکم کرد برای خودشناسی. خوشحالم که خوندمش. برای خودم ارزو های خوب دارم. برای فاطمه کوچولوی مامان. و فرنیا چطور می تونم شب تولدم ازت ننویسم مامان. خوشحالم که هستی. نمی دونی چقدر بهت افتخار می کنم. دختر باهوشم‌ دیوونه ی سوالاتم مامان. قدرت درک فوقالعاده ای داره. خیلی زرنگی! فرنیا یه دونه ی خودمی. دخترکم. می پرستمت خانم. تو زرنگ و باهوشی. فرنیاااا گل خانم زندگی من



نوع مطلب :


پنجشنبه 20 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


چهارشنبه 19 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف

چرا دونالد ترامپ احمق نیست؟‌

سال گذشته مطلبی در تماشاگران امروز نوشتم که خواندنش در روز پیروزی دونالدترامپ خالی از لطف نیست: دونالد ترامپ احمق نیست. برعکس نظر خیلی از رسانه‌های دنیا، او یک دیوانه‌ی بی‌منطق نیست. ترامپ منطق خود را دارد. منطقی که اتفاقا در #آمریکا کم هم هوادار ندارد. دونالد یک دلال معروف املاک و مستغلات در آمریکاست. بیشتر ثروتش را هم از همین راه بدست آورده. او خوب می‌داند که باید چه چیزی را به خریداران عرضه کند. روی کدام‌یک از نقاط کالای‌ش مانور دهد و چطور دل تقاضاکننده را بدست بیاورد. ترامپ که کتابی با عنوان «هنر معامله‌کردن» دارد، از همین شیوه در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا هم استفاده کرده. اینبار کالایی که او عرضه می‌کند، شعارهای سیاسی و اهداف استراتژیکی است که می‌خواهد در کاخ سفید دنبال کند. تقاضاکننده‌ها هم طیق گسترده‌ای از مردم آمریکا هستند. ترامپ به خوبی می‌داند که قسمتی از مردم محافظه‌کار آمریکا که در طیف راست حزب جمهوری‌خواه قرار دارند، دنبال بازگرداندن آمریکا به دوران خوش دهه ۸۰ هستند. زمانی که آمریکا ابرقدرت جهان بود. به همین خاطر هم هست که شعار اصلی کمپین انتخاباتی ترامپ «آمریکا را دوباره عالی کن! » نام دارد. با این حال بر خلاف تصور عمومی، این فقط پولدارها و صاحبان کارخانه‌ّای اسلحه‌سازی آمریکا نیستند که از ایده‌ّهای افراطی ترامپ طرفداری می‌کنند.

- خیزش فقیران به نفع آقای میلیاردر
مجله سیاسی «پولیتیکو» در شماره اخیرش گزارش جالبی از روز انتخابات درون حزبی ایالت لووا داده. خبرنگار این مجله به شهر کوچک و کم‌نام و نشان اوتاموا، در جنوب این ایالت مرکزی رفته و از حال و هوای این شهر گزارش تهیه کرده است. اوتاموا نماد کاملی از له‌شدن زیر چرخ‌های توسعه اقتصادی و جهانی‌سازی اقتصاد در اواخر قرن بیستم است. این شهر آمریکایی اکنون جان می‌دهد برای ساخت فیلم‌های ترسناک هالیوودی. اوتاموا که در سال‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ یک شهر مهم صنعتی به حساب می‌آمد و کارخانه‌های زیادی داشت در اواخر قرن بیستم با تعطیلی و البته بیکاری کارگران این کارخانه‌های رو به رو شد. تعطیلی‌ کارخانه‌های خیلی زود تاثیر خودش را روی شهر گذاشن. جمعیت اوتاموا از ۳۳ هزار ۸۷۱ نفر در سال ۱۹۷۳ به ۲۴ هزار و ۴۸۸ نفر در سال ۱۹۹۰ کاهش پیدا کرد. بر اساس گزارش مجله پولیتیکو، اکنون تنها ۱۶ درصد افراد بالغ این شهر مدرک دانشگاهی دارند. دست‌کم یک چهارم کودکان ساکن اوتاموا زیر خط فقر هستند و اکثر ساختمان‌های تجاری شهر مخروبه شده‌اند. حتی چراغ‌های سرچهارراه‌ها   
هم جای خود را به تابلوهای ایست معمولی شهرهای کوچک داده‌اند. با این همه حالا عطش ترامپ برای بازگرداندن رویای آمریکایی به این شهر جان تازه ای داده. ترامپ در روز ۹ ژانویه سال جاری و در جریان مبارزات انتخاباتی‌اش، در این شهر هم توقف کوتاهی کرد و به ایراد سخنان پرشور سیاسی پرداخت. با این همه مهم‌ترین جمله‌ای که از سخنرانی آقای ترامپ در خاطر مردم اوتاموا مانده این قسمت است: «من بسیار حریص هستم. همیشه حریص بوده‌ام. من عاشق پول هستم» حالا پولیتکو گزارش داده که ترامپ در این شهر کوچک به راحتی رقیبش کروز را شکست داده و حتی نرخ رشد فعالیت سیاسی جمهوری‌خواهان در اوتاموا را هم حسابی افزایش داده است. مردم دست‌کم یکساعت قبل از بازشدن شعب رای‌گیری به این مراکز مراجعه کرده‌اند و آنطوری که تصاویر مجله پولیتکو نشان می‌دهد، اکثرشان نشان‌های از کمپین ترامپ را به همراه داشته‌اند.


  • به نظر می‌رسد ترامپ دست روی جای درستی گذاشته. او خوب می‌داند که جمعیت قابل توجهی از آمریکایی‌ها به دنبال بازگشت به رویای آمریکایی هستند. رویایی که آمریکا در آن ابرقدرت است و هرگز لازم نیست به کسی جواب پس بدهد. این رویا اگرچه در اتمسفر کنونی جهان غیرقابل دسترس به نظر می‌رسد اما دست‌کم برای هواداران آقای ترامپ حسابی هوس انگیز به نظر می آید.
  • رسول مجیدی




+ این هم از پیروزی ترامپ. از صبح جای کتاب و دمنوش فقط داشتم بی بی سی و رفرش می کردم به امید بالا رفتن آرا کیلینتون. خوب، مردم آمریکا ترامپ و ترجیح دادن یا دست های پشت پرده زیاد فرقی نمیکنه.  مهم اینه که باید چند سال چهره ی نچسب این مرد هفتاد ساله رو تحمل کنیم. فکر نمی کنم برای خاور میانه به خصوص ایران اتفاق خوش آیندی باشه ایشون. ولی خوب مبارکش باشه. من دیوانه ی اعتماد به نفس این آدم هام. وقتی اون بالا ایستادی و جمعیت زیادی برات کف می زنن و تحسینت می کتن خودت رو خدا می دونی؟ دیگران رو چی؟ خس و خاشاک؟




نوع مطلب :


دوشنبه 17 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
ستار بهشتی یادت گرامی

دیروز بنده را تهدید کردند به مادرت بگو به زودی رخت سیاه باید بپوشد، دهان گشادت را نمی‌بندی می‌گویم کاری انجام نمی‌دهم که لازم به بستن دهانم باشد می‌گویند وراجی زیاد می‌کنی، می‌گویم چیزی که می‌بینم و می‌شنوم را می‌نویسم، می‌گویند هرکاری بخواهیم می‌کنیم هر رفتاری را انجام می‌دهیم، شما باید خفه شوید و اطلاع‌رسانی نکنید وگرنه خفه خواهید شد بدون نام و نشان! بدون اینکه کسی بداند چه بر سر شما آمده!


+تو مملکتی زندگی می کنیم که اختلاس های کلان میشه و کش نمی دن اخبارشو بعد جوان  بیست ساله رو به خاطر زورگیری اعدام می کنن. که مرتضوی ها راست راست راه میرن و بهشتی ها زجرکش میشن و هیچکس پاسخگو نیست. که طوسی ها چنان می کنن و خبری از قانون نیست. به قول خسرو گلسرخی بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم. 




نوع مطلب :


چهارشنبه 12 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
حال. حال خوب؟ خوب نیستم همون اندازه که بد نیستم. کلافه‌م و سردرد دارم و به لابک هایی فکر می کنم که‌... به چشم هایی فکر می کنم که یا حتی ست بودن همیشگی لباس هایی که... چی بگم. یه چرت زدم و بیدار شدم.‌یه چرت شاید نهایت پنح دقیقه ای.  می خوستم برم کتابی و بخونم که شنبه گرفتم. ولی واقعا حسش نیست. این کتاب هم مث حال الان منه. همونقدر که خوبه بده. شعارگونه به نطر میاد و به نظرم پیش کتاب های یالوم حرف چندانی برای گفتن نداره.  امروز دیدم تو لیست کتاب هایی که دکتر علی بابایی زاد معرفی کرده هم هست. که یعنی ارزش خوندن داره. ولی، خوب، شاید باید بیشتر بخونم تا بگیرتم می گفت چشم هات و ببند و جایی و تصور کن. ترس هاتو بگوو همشونوو. یاد فیلم های هالیوودی میفتادم که طرف می رفت تو این همایش مسخره ها به امید خوب شدن اوضاعش.




نوع مطلب :


پنجشنبه 6 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :


سه شنبه 4 آبان 1395 :: به قلم : خانم کاف
از باران امروز چیزی جز صحبت دیگران نصیبم نشد اما اپلیکیشن گوشیم فردا رو بارانی نشون میده. کاش شنبه هم بارانی باشه هوا. یا لااقل سرد. دو هفته ست که از خونه ی مامان این ها اومدم خونه. دو هفته ست که بیرون نرفتم به اون صورت.  حالا شنبه می خوام ازاد باشم و تا می تونم دیر برگردم خونه. می خوام تا پاهام جون داره پیاده روی کنم و بگردم و خوش بگذرونم. کتاب بخرم. تنهایی برم سینما. می خوام با خودم حال کنم. بر خلاف عده ی زیادی که از تنهایی بیزارن که از خودشون فرار می کنن هسند کسایی که از شلوغی و مردم فرار می کنن برای تنها شدن، که با خودشون و فکرشون حال می کنن و آرامش براشون یعنی جدایی از وابسنگی ها. برای شنبه کلی کار دارم. باید گلچین موزیک اماده کنم و لیست کتاب، و ارزو ارزو برای یک هوای بارانی. به قول تو از همین حالا.



نوع مطلب :




( کل صفحات : 55 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
به قلم