تبلیغات
روزنوشتهای کاف
روزنوشتهای کاف
وبــلاگ شخصی
شنبه 16 بهمن 1395
به قلم : خانم کاف
امروز خووبم.  چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد  خیلی حالم رو خوب می کنه.  خیلی دوسش دارم. امروز شانزدهمین روز کاری





پنجشنبه 14 بهمن 1395
به قلم : خانم کاف
پنجشنبه های محل کار مزخرف ترین روز کاری هفته ست.  سرکله زدن با ادم هایی که هیچ از مصاحبت باهاشون لذت نمی بری.  که شوک میشی گاهی و نمی دونم احساس می کنم دارم در حق خودم ظلم می کنم که اینجا شاغلم.  در عین حال هیچ دوست ندارم خونه باشم.  نمی دونم.  چقدر نوشتن خوبه.  این روزها خیلی بی هم صحبتم و تنهاا.  امروز ساعت سه که کارم تمام میشه باید فرن و بردارم و برم خونه.  و فرنیا چندان توی خونه بودن و دوست نداره.  دلم گرفته خیلی. امیدوارم امروز به خیر و خوشی بگذره و شر نشه. چرا می ترسم؟  به کی بگم می ترسم از پنجشنبه ها.  استرس.  لعنتی





دوشنبه 11 بهمن 1395
به قلم : خانم کاف
دو هفته از شروع کار.  نا آشنا به محیط کارم و با انگیزه.  یک بار هم خیلی بد با همکارم دعوام شد.  به من جمله ی دستوری میگه.  مگه داریم مگه میشه جمله دستوری به شخص شخیص من.  دیشب ناراحت بودم از ننوشتن تو اینجا.  و حالا امدم که بنویسم. کلی امید دارم. کلی فکر های خوب. و بال پرواز.  به خودم ایمان دارم و این بهترین دارایی منه.  من خودم را دارم و دارای جهااانم. 





پنجشنبه 7 بهمن 1395
به قلم : خانم کاف
هیچ چیز بیشتر از ذهن های مسخ شده حالم رو بد نمی کنه. همنشینی با جماعت بی مطالعه ی بی خرد.  که تو هیچ چیز شک نمی کنن.  هیچ چیز رو نمی بینن.  و واقعا که جای تاسف داره.  





شنبه 2 بهمن 1395
به قلم : خانم کاف
یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو
بگو هنوز باران می بارد
 و تو هنوز راه رفتن در باران را
 دوست داری

احمد رضا احمدی






چهارشنبه 29 دی 1395
به قلم : خانم کاف
اولین روز کاری.  از فرنیا بی خبرم. همه چیز برای من خوبه فرنیا چطور؟
به امید روزهای خوب






پنجشنبه 23 دی 1395
به قلم : خانم کاف
حذف کردن  ادم ها. ادم هایی هستن که بهت زنک می زنن درست تو لحظه ای که نیاز مبرم داری به صخبت کردن. که کنارت بودن تو خیلی لحظه های تنهایی.  بهترین هم صحبت بودن تو سخت ترین لحظه های بی هم صحبتی.  که گرچه تاریخ بودنشون تو زندگی ت تموم شده. که دیگه نمی خوای باشن. ولی دلت شور می زنه که نکنه ادم بده بوده باشن تو تمام لحظه هایی که قدیس می دونستی شون. که نکنه هم صحبت دیو صفتی داشتم و خبر نداشتم.  ولی مگر نه اینکه خوبی و بدی تو وجود همه مون به  یک اندازه هست. خیر و شری که گاهی این غالب میشه و کاهی اون . خوبه که لا اقل تا وقتی تاریخ انقضاش نرسیده بود  و مهلت داشت قدیس می نمود. و بعد از این چه اهمیتی داره؟

+نوشتن،  ارامش بخش ترین مسکن دنیا






یکشنبه 19 دی 1395
به قلم : خانم کاف
از خونه ی مامان با یک خط انتن کاملا قاچاقی به وای فای دایی وصلم.  دیروز و امروز به طور جدی دنبال کار بودم.  و چه جستجوی بیهوده ای.  فرم پر کردن و در انتظار تماس نشستن.  





چهارشنبه 15 دی 1395
به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.






یکشنبه 12 دی 1395
به قلم : خانم کاف
روحت شاد نوستورداموس این هم از 2017. رسیدیم به هقت مقدس! سال نو میلادی مباررک. من چرا هیحان زده ام؟ 



+و من هر روز چنان منتظرم که گویی از شب در راهی و صبح خواهی رسید






جمعه 10 دی 1395
به قلم : خانم کاف
لبخند تو 
عینکی ست بر چشم پارتنرت
ادم حسابی جان




+شب قشنگی ست امشب. سلام به واقعیت به انتخاب ها  و جنوون وحشتناک

+و همچنان باید اموخت از تو 






چهارشنبه 8 دی 1395
به قلم : خانم کاف
با کلی نانوشته امشب امدم. نولد فرینا جانم بود و حالا ایشون سه ساله هستن. و تنها مشکلی که من دارم  با فرنیا از بدو تولد کم غذا بودنش هست. و اینکه فرنیا خانم شما علاقه ی خیلی زیادی به تکنولوژی و وسایلی از این دست نشون میدی. و نه فقط می خوای کار کردن باهاش رو یاد بگیری که می خوای چرایی هاش رو بدونی. و بدت نمیاد نکه تکه کنی خراب کنی فقط به این خاطر که بدونی توش چی هست و چرا هست و چه کار می کنه اینی که اون تو هست! به لطف همین کنحکاوی ها دوربین عکاسی درست روز تولد شما خونه ی مادر بزرگ پدری تون کلا خراب شد. کی؟ وقتی که داشتین می رفصیدین و من فکر کردم بد نیست چند تا عکس یا فیلم کوتاه داشته باشیم.

اما خودم. خوشجالم که بعد از مدت ها این وقت شب بیدارم. و چه ارامشی داره این ساعت از شب. با  صدای باران. و یااد . امشب برنامه خندوانه رو دیدم و کلی حس خوب گرفتم. پارسال خندوانه یه شوک برام داشت و امشب هم همینطور. پارسال رضا احسان پور طنز نویسی که وبلاگش رو تمام روزهای نوجوانی شخم می زدم.. روزی نبود که وبلاگش رو باز نکنم یا قلمش رو نخونم. و در کمال تعحب تو اون برنامه دیدمش و متوجه شدم یک اصفهانی شکم گنده ست. ولی امشب امید نعمتی که از فیسبوک می شناختمشون. چقدر شخصیتش با اون چه که تضور می کردم فزق داشت.  بک موجود کاملا دوست داشتنی و خوش صدا

امشب فیلم های نینی گولویی های فرنیا رو دیدم چرا دلم گرفت؟ روزهای سختی و سپری کردم و حالا خوشحالم که حال درونیم کلی بهتره

اما دلم کتااب می خواد کتاااب






جمعه 3 دی 1395
به قلم : خانم کاف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.






چهارشنبه 1 دی 1395
به قلم : خانم کاف

پرنده‌ای که از نیزارهای خزانی گذشته است
دیگر دیده به دست این بادهای بی‌هرکجا
نخواهد داشت.

البته ما هم
از این حرف‌های عاشقانه بسیار شنیده‌ایم!

حقیقت این است 
پرنده‌ای که به اعتماد یکی پیاله‌ی آب
آمده بود
میان این همه خانه، این همه خواب
هیچ ایوان روشنی از رویای آدمی ندید.

                                       "سید علی صالحی"







دوشنبه 29 آذر 1395
به قلم : خانم کاف
برای خود زندگی کن. زندگی ات را بزی. سپس به راستی دوست انسان خواهی شد.


 از نامه های عاشقانه ی یک پیامبر، کوئیلو








( نوشته های پیشین : 57 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی