تبلیغات
اندرونــی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : خانم کاف
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اندرونــی
وبــلاگ شخصی
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
امروز بهترین خبر عمرم رو شنیدم. مامان هیچ توده ای نداشت که بخواد خوش خیم باشه یا بدخیم.  من خیلی خوشبختم که مامان حالش خوبه و حالا فقط یه مشگل جزئی داره که با عمل سرپایی درمان میشه. 

بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم شاه عبدالعظیم. استنشاق عطر یار. مجنون به بیابان و من به شهر ری. مجنون پشم گوسپند پوشان چهار دست و پا به عشق دیدار یار می رفت تو کله ای که لیلی چوپانش بود و من چادر به سر روانه ی امام زاده. ای که دالش شب های احیا رو اونجا صبح میکنه. 
جس و حال معنوی قشنگی داشتم. خیلی فشنگ. شاید مشابه این حس و اولین  سفر جنوب تو دیدار با پیکر شهدا داشتم و قبل ترش تو حرم حضرت رقیه موقع تماشای عروسک هایی که پرت میشدن بالای ضریح. ولی شاه عبدالعظیم که نشسته بودم یاد مصلای حرم حضرت زینب افتادم. که پر از خاک بود و هر کدوم جارو به دست  با عشق عیجیبی در حال زدودن گرد و غباری بودیم که تمامی نداشت حتی یک لحظه.
 تصمیم کرفتم برم به خادم ها بگم می خوام اینجارو جارو کنم و خواهش کنم که اجازه بدن. یه تصمیم احساسی که زود منصرف شدم  از انجامش. مفاتیح برداشتم و دعای توسل. یاد روزهایی که با مامان تو خونه تنها بودیم و زنده کردم.  می کفتم مامان می خوای دعای توسل بخونیم؟ همیشه پاسخش مثبت بود من بلند می خوندم و مامان زمزمه م کرد. شاید اون روزها با اون درخواست ها می خواستم اول به خودم بعد مامان رو آگاه تر کنم که شر اون بیماری لعنتی کنده شده و حالا من به خوبی می خونم و حرف می زنم. 

امروز روز خوبی بود به خاطر تمام این یاد ها. نوستالزی ها. حمافت ها حتی. 




نوع مطلب :


چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
مفدس ترین وازه ای که رو زبانم آمده. دوست داشتنی ترین آدم زندگیم. مامانم. داغونم. هیچی نیست. مامان فردا شاید  بره پاتولوژی اگر اشتباه نگم اسمشو.  که ببینن خوشخیم ِ یا بدخیم. یعنی چی؟ چرا حالم بده. هیچی نیست. می دونم. تو خانواده مادریم همچین بیماری خبیثی وجود نداشته هرگز. می دونم هیچی نیست. مامان حالش خوبه. تف. ازین ناراحتم که نمی تونن گنارش باشم. فرن و به کی بدم. این دو عزیز ترین های منن. می دونی. مامان سنگ صبوره. مهربانه. من هیشکی و جز مامانم و فرن ندارم. هیشکی. از تمام کسایی که شاید این ضجه هارو بخونن خواهش می کنم فقط برا یک لحظه آرزو ی های خوب و انرژی مثبت به سمت زنی روانه کنن که ازارش به مورچه هم نرسیده. که سراپا مهربانی بوده و مهربانی. 

حاضرم هر لحظه فدات بشم مادرم. مهربان ترین من. پشتوانه ی من. دلم گرفته دارم دیوونه میشم. حال شبی و دارم که بچه ی اولم سقط شده بود. بی پناه ِ بی پناه.  می دونم جالت خوبه مامان. قهرمان زندگی ِ منی مامان. می پرستمت مامان




نوع مطلب :


سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
عشق من نیمه های شب شده و
تو در آغوش همسرت خوابی (صفا)

سلام. اینجور وب آپ کردن ها قشنگ نیست. نوشتن فراغ بال می خواد. سابف چای می ریختم و خیلی ریلکس می نشستم به نوشتن اندیشیدن. حالا با استرس و تند تند شرح حال می نویسم که مبادا فراموش بشن.  فرن  جان شانزده ماهگیش رو سپری کرد.  حالات روانیم حالا خیلی نزدمک تر به قبل از بارداری شده ولی هنوز گاهی میاد خشمی که نمی دونم منبعش کجاست. و آزارم میده به شدت. 

پیرمرد طبقه ی اول همین حالا داره با فرچه چیزی می سابه تو حیاط. چه سحرخیزی عیجیبی. یا نه به قول دالش تنگی عجیبی :دی

دروغ چرا نسبت به تابستان های تهران هیچ جس خوبی ندارم. یاد اون موجوداتی که یکیشون شد نماد مسخ ِ کافکا با تابستان عجین شده حسابی.

مامان حالا به صورت جدی در حال پیکیری بیماری که سالها پیش باید عمل میشد درست بعد از تولد دختری که حالا بیست و چهار ساله ست.  و چقدر نسبت به سن حساس شدم. انگار می  خوام با چنگ و دندان جوانی رو نگه دارم. های جوانی رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست. البته که می دونم پیری    سن نیست یه حس ُ لعنتی ِ که ممکنه از کودکی تو خونت باشه ولی خوب باس سفت و سخت پوست و مو رو محافظت کرد. 








نوع مطلب :


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
چند ماه دیگه عمل دارم، عمل ترمیمی زیبایی که جز عمل های پر درد محسوب میشه، کاش بعدش یکی بم تبلت بده جهت بهبود سریع و جایزه برای متحمل شدن درد :دی  

_امیدوارم فرن اونقدر عاقل باشه که هرگز تن به ازدواج و فراز و نشیب هاش نده،  امیدوارم اونقدر محیط امن و مجهزی براش بسازم و اونقدر غرق علم بشه که به ریش خریتی مثل ازدواج بخنده،  ازدواج برای مرد رو نمیدونم برای زن برای تمام زن ها فقط و فقط فرسایشه، 




نوع مطلب :


شنبه 22 فروردین 1394 :: نویسنده : خانم کاف
زندگی شیرین مثل قند، سه هفته دیگه جشن عقد داریم هوراااااا،  دختر دایی و مهدی، خوش باشین الهی، غم و رنج زندگی ازتون دور باشه و لب هاتون همیشه خندون، از وقتی شنیدم هر لحظه آرزو کردم کاش هرگز سختی از جنس سختی هایی که من چشیدم نباشه تو زندگیتون،  تو مراسم بله برون زندایی که چشم هاش پر از اشک شد می خواستم زار زار گریه کنم،  زندگی سخت تر از چیزی که دوتا جوون موقع بله گفتن و کنار هم نشستن تصور می کنن، متاسفانه زندگی اونقدر سخته که حتی تصورش رو هم نمیشه کرد ولی وقتی دو نغر یار و همدل باشن دیگه هیچی مهم نیست، اگه دو نفر عوص نشن و حریم ها حفظ بشه زندگی قشنگه، من با تمام وجودم از این تریبون هنوز لو نرفته آرزو می کنم از خدا اگر هست خواهش می کنم‌ که خوشی های زندگی‌شون غم هارو ببلعه



نوع مطلب :




( کل صفحات : 123 )    1   2   3   4   5   6   7   ...