تبلیغات
اندرونــی




اندرونــی

وبــلاگ شخصی

وقتی زندگی دیوانه ست چرا من نباشم؟ چرا ما نباشیم؟-


+عاقبت کتاب های کوئیلو خوندن :دی

نوشته شده در شنبه 5 تیر 1395 ساعت 12:58 ب.ظ به قلم فاطمه نظرات |

ااااه تابستان اینجنین با شوق به بردگی آمدی می پذیرمت ای کبود

+عوارض اینستاگرام :))
+وقتی که از تلف کردن آن لذت میبری وقت تلف شده نیست، راسل عزیز

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 05:25 ب.ظ به قلم فاطمه نظرات |

یک وقتهایی هم بود می گفت افطار دعوتیم و من هی لحظه به لحظه تصور می کردمش. که نشسته پای سفره و خیره به غذاها. با لبختد.  بعد تلویزیون داره برنامه ی آبکی دم افطار پحش می کنه و گاهی گذرا چشم هاش رو ال سی دی خیره میشه. ولی امروز خودم هی یاد بوی بهشت ننه دوشنبه بودم. بو فحطی بود اتگار. شاید از صدقه سر این اکانت های خاک بر سری اینستاگرام بود این همه آدم در صف انظار بردگی چه معنی میده آخه؟ بعد به حرف های دکتر ایگور رییس دیوانه خانه ی ویلت فکر کردم و کتاب اقلیت های حنسی که تو تموم بیمارهاش از اون موارد سراغ داشت و این نشون می داد هر کسی خواسته های عحیب و غریبی داره. ولی این همه دختر در انظار ماده سگ شدن! مازوخیسمی تا این حد شدید از کجا میاد ؟ آیا این نتیجه ی سرکوفت شدن های پیاپی نیست؟ چرا کسی مثل بیژن پاکزاد میگه من تصور می کنم جای خون توی رگ هام طلا در جریانه و یکی از تحقیر شدن های  وحشتناک لذت میبره؟

در رابطه با ورونیکا هم باید بگم که زنده موند. دکتر ویلت سعی کرد با تزریق ویتریول برای اون شوک هایی ایجاد کنه و به دروغ بهش گفت تا هفت روز دیگه میمیره تا متوجه اهمیت زندکی بشه. هم ااون هم بافی بیمار های ویلت. کتاب پرباری بود. خوشحالم که خوندمش.

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 04:44 ب.ظ به قلم فاطمه نظرات |

Before I die I want to???
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 02:15 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

من و ورونیکا یه وجه مشترک بزرگ داریم و اون اینکه هردو وقتی به گذشته نگاه می کنیم به خودمون می‌گیم "باید دیوانه تر می‌بودم..."
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 12:43 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

من و یه عالمه حرف نیست نای گفتنش!!! تا اونجا که من می دونم فقط بچه ها از لفظ یه عالمه استفاده می کنن بعد شاعر این ترانه چند سالشه یعنی؟ جالب اینجاست نه تنها یه عالمه حرف داره که نای گفتنش هم نداره! یعنی عضو شریف دیگه‌ش هم مشکل داره.‌ بعد طرف کنسرت به کنسرت میره این و میخونه فک می کنه خیلی شاخه
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 07:21 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

گاهی وقت ها هم هست که خسته ای ولی خبری از خواب نیست. شاید رفته آنجا که عرب نی انداخت یا جاهای دیگر ٬چه اهمیتی دارد؟ تو اما روی تخت دراز کشیده ای و فکر می کنی. به همه چیز و هیچ چیز. به خستگی های امروز به کاش همیشه سالم بودن ها و خسته شدن ها. به عوارض بی خوابی. به ورونیکای جوان در انتظار مرگ٬ و به دلی که بی جهت گرفته و حتی به کپک های سفید برنج که چه زیبا کنار هم هی زیاد می شوند و کلی خوشحال. متوجه بوی گند خود نیستند مثل بیشعور ها که متوجه بیشعوریشان. کپک ها موقع شسته شدن ظرف هم متوجه اصل موضوع نمی شوند که عزیز جان اینجا جای تو نبود آخر٬ که اگر جای برنج پنیر را انتخاب می کردی حالا کلی قیمت داشتی... و دیشب در اینجای کار خواب مرا ربود...
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 07:20 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

این روزها در گیر و دار کارهای خانه ایم. وسایل ها رو‌ بخریم نصب کنیم. نزدیک به دو هفته ست منزل پدر و مادرم هستیم. کابینت ها بیست و ششم اماده میشه و تازه اون موقع باید شروع کنیم چیدمان خونه ی نقلی مون رو. خواهر شوهر می گغت کوچیک نیست؟ اذیت نمیشی؟!! و من کلی ناراحت شدم.‌کلی ناراحت شدم چون اون هیچ تلاشی برای خونه دار شدن نکرده و تو خونه پدر شوهر نشسته. چون خودم از دو ماه بعد از ازدواج قسط خونه دادم. خونه ای که واگذارش کردیم و رفتیم قم. پول ارثیه ای هم اومد. و همش با هم سوخت. از سال نود و سه که امدیم تهران از صفر شروع کردیم. از صفر و حالا یه خونه ی نقلی خریدیم که حتی برای این رو خریدین ماشینمون رو هم فروختیم. ما خودمون با عشق و علاقه خونه رو بازسازی کردیم. امروز من چهارچوب هارو رنگ می کردم. میم دوغ آب کف توالت و حمام می ریخت. کلید پریز و شیرآلات عوض می کرد و ما خوشحال بودیم و پر از آرامش برای چهاردیواری بی آقابالا سر. برامون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چی دارن. ما با اون همه زیان مالی شدید با داشتن این نقلی کلی کاممون شیرین هست
نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 01:19 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

این زندگی شماست اجازه ندهید کسی یه خاطر انتخاب هایتان در شما احساس گناه به وجود آورد
نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 01:17 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد. دومین کتاب آقای کوئیلو در دست خوانش هست. اولی کیمیاگر بود تو سیزده چهارده سالگی خوندمش‌. خرده هایی از داستانش یادمه ولی اون روزها برام خیلی گنگ بود جمله هاش. ولی اینجا داستان واقعی هست‌ داستان زندگی دختری به اسم ورونیکا که خودکشی می کنه و زنده می مونه ولی قلبش دچار مشکل شده و پزشک ها گفتن تا پنج روز دیگه میمیره. حالا داره تلاش می کنه امید به زتدگی رو تو خودش بکشه. که مبادا حالا که باید منتظر بشینه تا مرگ بیاد سراغش تشنه ی زندگی بشه. دنبال قرص می گرده تا باز دوباره خودکشی کنه ولی می فهمه دلیلی که باعث شد خودکشی کنه یعنی تکراری بودن زندگیش انتخاب خودش بوده خودش می خواسته تکراری زندگی کنه و بعد جای اینه به زندگیش هیحلن بده تو یه تصمیم اشتباه تر دست به خودکشی میزنه. باید دید چه میشه داستان ورونیکا و دوستش زدکا.
نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1395 ساعت 01:07 ق.ظ به قلم فاطمه نظرات |