وبــلاگ شخصی

-

نوشته شده توسط :خانم کاف
پنجشنبه 11 تیر 1394-12:07 ب.ظ

پس از مدت ها با لپ وب آپ می کنم همچنان در فراغ وای فای سوگوارم.  اینکه از کجا بگیرم  بزرگترین دشواری این روزهام ِ. اینکه چقدر عجیب. دیروز تاحالا دائم ذهنم مشغول دختر عموی فرنیاست  اون طفلی هم از مبل افتاد و دستش شکست! خیلی جدی تر از فرن. اونقدر که عمل کردن دستشو! دختر کوچولوی مهربون ِ هفت ساله!.چقدر خطر در کمین بچه هاست! :(


یه وقتا خودم نمی دونم چی می خوام. هی فکر فکر. که خوب آخرش چی؟ اصلا چرا. به وقتا فقط دل ِ که کارارو پیش می بره. برا من اولین بار ِ



پ.ن: قالب  قبل به این خاطر که زمان آپ شدن پست ها رو نشون نمی داد تعویض شد. و انتخاب این قالب از لیست قالب های آماده م فقط به این خاطر ِ که ویرایش نرمالی  داره.


وقتی کوچکتر بودم...

نوشته شده توسط :خانم کاف
چهارشنبه 10 تیر 1394-02:31 ق.ظ

امشب پس از مدت ها دومین اکانت فیسبوک‌م رو لاگین کردم و تا ته خوندم. پست های ۲۰۱۱ بسی لبخند بر لبانم نشاند


-

نوشته شده توسط :خانم کاف
شنبه 6 تیر 1394-12:38 ق.ظ

حکم سوسکی که نصف شبی چهار طبقه رو پرواز می‌کنه میاد بالا بعد از باز بودن در بالکن سوء استفاده می‌کنه و را میوفته تو خونه جز تو سری محکم است عایا؟  کشتیمش(الکی مثلا منم مشارکت داشتم) بعد  الان عذاب وجدان گرفتم که طفلی تشنه بود باس اول لبی تر می‌کرد بعد راهی اون دنیا میشد :(

-

نوشته شده توسط :خانم کاف
جمعه 5 تیر 1394-12:15 ق.ظ

امروز خستگی داشتم و ذوق و شوق و زیاااد.  دیدار اعضای خانواده‌م پس از یک هفته و مااچ از مامان بزرگ و بابابزرگ جونم که واقعا با تمام وجودم دوسشون دارم. با بابابزرگ هم کلی سلفی گرفتیم و کلی خوشش اومده بود. و مامان  بزرگ قرتی نانازم‌ امروز  از لباس هام که شاد بودن راضی بود و دیگه نگفت این تیره ها چیه و اگه یه بار دیگه ببینم تیره پوشیده بات قهر می کنم٬ نه٬ فقط به گلای مانتوم نگا کرد  جوری که چشماش می‌گفت ای بدک نیس :))

-

نوشته شده توسط :خانم کاف
چهارشنبه 3 تیر 1394-07:57 ب.ظ

امروز  خیلی خوب بوده تا حالا. فیسبوک یه دوست خیلی قدیمی و بهم معرفی کرد که من واقعا شوکه شدم بر چه مبنایی پیپل یو می ناوو رو میچینن برامون. نه دوست مشترک نه استفاده از ایمیل های قدیمی نه هیچی. همینجوری گفت شاید بشناسیش و البته که میشناختم. همون بی انصافی بود که فواید گیاهخواری هدایت و بهم پیشنهاد کرد حتما بخونم. وقتی آشنا شدیم هردو تو شعرنو فعال بودیم. اون سپید می نوشت و انصافا پخته تر از من.


یه استاتوس  جالب هم خوندم از دختری که مث خودم اول وبلاگ نویس بوده و به واسطه ی وبلاگ نویسی پاش به یاهو باز میشه عاشق میشه و در نهایت می فهمه طرف یه روده راست هم تو شکمش نبوده. اونقدر مث مامان بزرگا نوشته بود که: «شما یادتون نمیاد قدیما که فیس نبود تو وبلاگ می نوشتیم» حس کردم به دوران دایناسورها تعلق دارم

بعد این یگانه ی باخ تموم شد. من نپسندیدم اصلا. چندتا بخش واقعا به دلم نشست ولی بقیه ش چرند بود. من و یاد نرم‌افزار علیرضا آزمندیان انداخت که وقتی راهنمایی بودم هر روز با یه قلم و دفتر میشستم پاش و یه جلسه از چرندیاتشو میشنیدم و چه تصورااتی. بیاندیشید تا به دست آورید.میگفت من فقیر بودم الان پولدارم‌. انگور له و گندیده هم زورکی می خریدیم حالا کل مغازه طرف می‌تونم و سند بزنم و از این حرفا. چند سالی هست مجله موفقیت هم زده چرندگویی درامد داره خوب. 

+امروز چقدر وب آپ کردم‌. چرند نویسی مفت چنگمونه خوب :)




درباره وبلاگ:



مطالب خاک خورده:


آخرین پستها:


می خوانم :


نویسنده:


آمار وبلاگ:




The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox