درباره وبلاگ


وجودم ضرورتی نداره اما مثل خیلی از غیر ضروری ها هستم و گهگاه قلم به دست می گیرم برای فرار از یاد آوری بودنی که هرگز به شدن نرسید

مدیر وبلاگ : خانم کاف
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اندرونــی
وبــلاگ شخصی
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف

آدم باید چایی بخورد که به شاشیدنش بیارزد.
 اینبار کم آورده ام. می خواستم با سر بروم توی دیوار . خودم را دیدم توی  دارالمجانین که روی تخت خوابیده ام و پرستاری همینطور که با انزجار داشت نگام می کرد سرنگی که نمی دانستم درونش چیست را خالی می کرد توی رگ هام. بعد دیدم  جلوی آینه ایستاده ام و برای خودم شکلک در می آورم صورتم سیاه شده بود و دور چشم هام کبود. رگ های زیر پوستم را می شد به راحتی دید. رگ هایی که خون نه چیری شبیه آب گندیده توش می چرخید. می توانستم حنی برم توی حیاط آن دیوانه خانه بنشینم و هی به آیدین اورخانی فکر کنم و هی دل بسوزانم برای آینده ای که سوخت شد.
خوب چه بگویم؟ دیوانه شدم بعد از خوانش این کتاب. به فــ می گفتم این شاهکار را شاید هرگز نگذارم بخوانی




نوع مطلب : روزهای عمرم، 


پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف
سکوت،سکوتی تلخ، سکوتی جانگداز، او کجاست؟ خلقت ناقص! چشم را ساخت اشک را ساخت دست هایی که بیایند و پاک کنند  شبنم ها را نساخت  



نوع مطلب : روزهای عمرم، 


چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف
اگه میشد حاضر بودم نصف عمرمو بدم تا نصف دیگه شو تو یه همچین هوایی زندگی کنم. رعد و برق های شدید و باران شدید و تگرگ و هوای گرفته. این هوا عجیب مثل حال و هوای اندرونی ِ بنده ست. منم همیشه آشوبم. همیشه درحال غرشم  همیشه گرفته ام. نمی بارم ولی



نوع مطلب : روزهای عمرم، 


سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف
آیدا: شکم بندم را جا گذاشته ام
من: حالت خوب نیست تو را چه به شکم بند؟
آیدا: نمی دانی که! تکثیر می شود به سرعت سلول تومور هایی که تو در سر داری گفت خوش شانسی  ِ تو همین است دیده نمی شود اضافاتت

حالا روی صورتم ضایعات و آهن آلاتی دارم که عوام بهش عینک می گویند، نمی دانی چقدر خوب است نمی گذارد سرم درد بگیرد، دیدم را خوب کرده، ولی خوب اضافی است. وقتی رفته بودم برای تحویل فروشنده هیجانم را خواند از چشم ها و دست های لرزان گفت اولین بار است گفتم اری گفت آستیگمات هم که هست! 
وقتی مبلغ باقیمانده را گذاشتم روی میز گفت اگر سفارشی یا کاری داشتید در خدمتم گفتم امید که هیچ چشمی به عینک  محتاج نشود سکوتش می گفت استیگمات هم که هست!

بابا هم آستیگمات است دبیر کلاس چهارم ابتدایی م هم. یک روز بهش گفتم خانم نوری اجازه؟ گفت بگو گفتم آستیگماتیسم یعنی چه؟ گفت یعنی تا همیشه باید عینکی بود

بابا می گفت اگه از الان عینکی شوی موقع پیری باید ته استکانی بزنی!

دکتر می گفت عینک یعنی پیشگیری از بالا رفتن نمره چشم گفت اگر پارسال که یک بودی می زدی امسال دو نمیشد نمره ش

به هر حال من عینکی شده ام و هرکس می بیند می گوید مبارک است! 
و ...  




نوع مطلب : روزهای عمرم، 


سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف
شب بود بیابان بود زمستان بود

بوران بود سرمای فراوان بود

یارم در آغوشم هراسان بود

از سردی افسرده و بی‌جان بود


از بهر آن سیمینبر خوشگل

از جسم و جان خود بودم غافل


میکوشیدم بهرش از جان و دل

میبردمش با خود سوی منزل


گیسویش، از باد و باران گشته آشفته

در مویش گویی مروارید غلتان خفته


طی شد راه دشوار، آخر بر من و یار

با بوسه‌ای گرمی به او دادم

با لبهای چون قند، بر رویم زد لبخند

برد آنهمه رنج و غم از یادم

این روزها شده لقلقه ی زبانم. یادش گرامی بزرگ مرد تکرار نشدنی




نوع مطلب : شعرکده، 


سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : خانم کاف
آی دنیای قشنگ آی زندگی ِ رام نشدنی دوستت دارم وقتی می گذاری هی پیاده کز کنم راه ها را
سبز می شوم وقتی درخت ها را سبز می بینم
جان میگیرم وقتی نفس می کشم و به آسمان بزرگ که لای رز های قرمز حیاط خانه آبی مانده می نگرم
آی زندگی ! یارم با لنزهای سبز یلدا راکشت. 
حالا که خورشید دمیده و یار سبز می نگرد من می خندم و گم می شوم لای بوته زار چشمهاش




نوع مطلب : همینجوری، 


سه شنبه 19 فروردین 1393 :: نویسنده : خانم کاف
فردا میروم ،قم شهر خوبی است فقط جای ِ من نیست، من بیگانه ام با محیط ش، با آدم هاش. هنجارشکنی های بزرگی داشته ام ولی اینجا نمی خواهم نمی توانم مثل خودم باشم. دلم برای صدای خیلی بلند موزیک، برای سوسول بازی موقع بیرون رفتن و جلف بازی ها تنگ شده، اینجا هم میشود آنگونه بود ولی از نگاه ها نفرت دارم. از نگاه  هایی که هرز است و پلید. از نگاه هایی که دنبال لاشه ای می گردد  که در من نیست و نخواهد بود هرگز نفرت دارم. 

نه گمان مکن با تهران دوست شده ام. تهران برای آدمی مثل من زیادی شلوغ است. ترافیک هاش و آلودگی هواش را دوست ندارم. من سکوت را دوست دارم. خانه ای می خواهم با در  ِ چوبی و حیاطی متوسط که  حوض پر ماهی دارد و تختی در گوشه حیاط.  که عصر ها آب بپاشم به موزاییک هاش و بوی سیمان نم خورده مستم کند. تهران را اگر می خواهم چون زادگاهم است. چون بیست و دو سال از عمرم را بلعیده. چون همه کسم آنجاست. وراجی بیهوده نمی کنم  تهران آغوش باز کن فردا خواهم آمد...




نوع مطلب : روزهای عمرم، 


سه شنبه 19 فروردین 1393 :: نویسنده : خانم کاف
لحظه هایی هست در زندگی یک آتئیستِ پرورش یافته در خانواده ی مذهبی  که رو به آسمان می گوید خدایا شکرت و تصور میکند یکی آن بالاها به او لبخند زده



نوع مطلب : روزهای عمرم، 


دوشنبه 18 فروردین 1393 :: نویسنده : خانم کاف
بابا می گوید آدم بد های زندگیت را نه با عصبانیت  و ... که با محبت سرببر. من حوصله ی این قرتی بازی ها را ندارم کاردی می خواهم و شکمی




نوع مطلب : روزهای عمرم، 


یکشنبه 17 فروردین 1393 :: نویسنده : خانم کاف
پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ایم
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ایم

علیرضا آذر




نوع مطلب : مخاطب خاص، 




( کل صفحات : 43 )    1   2   3   4   5   6   7   ...