درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : خانم کاف
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اندرونــی
وبــلاگ شخصی
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 8 خرداد 1394 :: نویسنده : خانم کاف
آخ هوای جنون انگیز. آخ باران و رعد و برق های دوست داشتنی. امروز تلخم رو شیرین می کنید. ممنون. جهنمی بود امروز. حهنم واقعی. و حالا این هوا بی حد و اندازه بهشتیه. برای دنیا چه فرقی می کنه ما لذت ببریم یا غمگین باشیم. فک کن یه مورچه که پاش شگسته و متحمل درد زیادی شده. حالا داره لنگون لنگون میره سمت لونش. برا دنیا چه اهمیتی داره؟

احساس شوربختی فراوان می کنم. و برای این دنیا چه فرقی می کنه که من باشم یا نه. 






نوع مطلب :


چهارشنبه 6 خرداد 1394 :: نویسنده : خانم کاف
یکم که آمد به میم گفتم کاش میشد چشم هامون رو ببندیم و تو پانزدهم باز کنیم. امروز ششم بود و خیلی خوب گذشت. جو خانه بسیار آرام. و روابط اجتماعی عالی. این روزها شیرین تر از اونی ن که بشه تصور کرد. فردا فرهنگسرای ارسباران نحفل شعرخوانی هست که اکثر شاعر های مورد علاقه م جمعن. بسیار مشتاقم که برم ولی خوب تنهام. کاش یکی بیاید همراهم. به امید فردای قشنگ

شب‌ بخیر شش خرداد دوست داشتنی




نوع مطلب :


جمعه 1 خرداد 1394 :: نویسنده : خانم کاف
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است...



لحظه هایی هست در زندگی آدمی که تصمیم های احساسی را به عاقلانه ترجیح می دهد. که می گوید خوب به درک! بذار یه بار به ساز دلم برقصم‌ وقتی درست همین یک بار مخاطب رد هوس را گرفته و شخص تو اهمیت چندانی ندارد‌. وقتی درست همین یکبار که می خواهی خطر کنی خریت سایه به سایه ات می آید. و تو می دانی بر اساس تمام شنیده ها و خوانده ها و اندرز ها این ره را اگر بروی ترکستان می شود



نوع مطلب :


سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
دوست داشتن قشنگ ترین احساس کشف ست و البته عدم ابراز علاقه قشنگ تر از اون. شمس لنگرودی قشنگ میگه که:

دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی بماند
مستت می کند اندوه

بیچاره اویی ست که نداند مستی این اندوه تا کجاست




نوع مطلب :


سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خانم کاف
دیشب خبر مرگ محمد علی سپانلو رو خوندم، مسلما غمگین شدم و البته شوکه، اییشون از انسان هایی بودن که دوست داشتم پای صحبت هاشون بنشینم، صبح رفتم صفحه شهرزاد که ببینم کجا دفن میشن دیدم نوشته: «نمی دونم این چجور دردیه که میاد و میره امروز صبح قوی بودم ولی حالا نه نمی خوام فراموشش کنم! »

یه لحظه آرزو کردم کاش فرن هم اینطور واکنشی داشته باشی نسبت به پایان بقای من و باباش. وابسگی زیاد مرگبار ِ . من که مامانم رفت کلینیک که شاید نمونه ای بگیرن ازش مردم و زنده شدم و واقعا چفدر بده اگه روزی فرن تا این حد اذیت بشه. ولی خوب دروغ چرا تا این حد خونسردی اروپایی هم برام عجیب بود. 


به نظر میرسه فرن به شیر های عادی حساسیت پیدا کرده و باید شیرهای فاقد  لاکتوز بخوره. 


+عنوان جمله آغازین بیگانه از کافکا 




نوع مطلب :




( کل صفحات : 124 )    1   2   3   4   5   6   7   ...